پادکستها به رابطه من با موسیقی آسیب جدی رساندهاند. تأیید این حقیقت تلخ اوایل این ماه در قالب «Spotify Wrapped» من – گزارش شخصیسازیشده سرویس پخش موسیقی از آنچه در سال جاری گوش کردهام، از جمله فهرستی از برترین آهنگهایم – آشکار شد. در گذشته، این فهرست پخش سالانه، حلقه ممتدی از لذت صوتی را فراهم میکرد و مرا در طول تمرینات ورزشی، آمادهسازی شام و رفتوآمدهای طولانی ساعتها به جلو میراند. اما امسال، حتی آن را باز هم نکردهام.
این بدان معنا نیست که سکوت را پذیرفتهام: طبق اطلاعات اسپاتیفای، من در طول ۱۲ ماه گذشته، ۷۱,۶۶۱ دقیقه را در این اپلیکیشن سپری کردهام که معادل ۴۹ روز است. اما ۵۵,۰۸۸ دقیقه از آن صرف پخش پادکست به جای آهنگ شد. در حالی که قبلاً همیشه به موسیقی گوش میدادم، اکنون هر لحظه موجود را با صدای حرف زدن دیگران پر میکنم.
گمان میکنم تنها من اینطور نیستم. تغییر در عادات گوش دادن من از یک اجبار ناشی میشود که بسیاری از افراد در زندگیام نیز با آن شریک هستند: تبدیل هر دقیقه از روز به بیشترین حد «بهرهور» ممکن. با این محاسبهی محدود، یک پادکست آموزنده همیشه بر موسیقی ارجحیت دارد. اما گوش دادن بیوقفه به پادکستها در واقع علایق من را محدود کرده و به من نشان داده است که چگونه اطلاعات زیاد میتواند محدودکننده باشد.
قبل از اینکه اولین فنجان قهوهام را دم کنم، یک گزارش بیبیسی (BBC) از بلندگو پخش میشود. پسرم در حالی که چشمهای خوابآلودش را پاک میکند و من نان تستش را کره میمالم، اعتراض میکند: «بازم یه پادکست دیگه بابا؟» به او میگویم: «باید بدونم تو دنیا چه خبره»، با اینکه میبینم او و خواهرش چقدر ترجیح میدهند چیزی با ریتم گوش کنند.
بعد از رساندن او به مدرسه، در راه برگشت به خانه، در طول صبحانه خودم و هنگام آماده شدن برای روز، پادکستهای طولانی را میچرخانم. بسیاری از اینها سیاسی هستند و طیف ایدئولوژیکی وسیعی را پوشش میدهند. پادکست «The Daily» از The New York Times را برای یک تفریح کوتاه هنگام ناهار کنار میگذارم. سپس در اواخر بعدازظهر در باشگاه، دوباره به مکالمات طولانی دیگران گوش میدهم که بسیاری از آنها در مورد ورزش و تغذیه هستند. قبلاً وقتی عصرها شروع به آشپزی میکردم، بهطور خودکار موسیقی هاوس یا جاز پخش میکردم. اکنون باید خودم را مجبور کنم که چیزی غیر از حرف زدن پخش کنم.
همهگیری کووید-۱۹ نقطه عطفی برای من بود. من قبل از آن روزهای کسالت و انزوا، بهندرت به پادکست گوش میدادم، زمانی که شنیدن یک مکالمه تقریباً حس همراهی میداد. از آن زمان به بعد تعداد پادکستها بهشدت افزایش یافته و الگوریتمها با مهارت مرا به سمت پیشنهادهای جدید راهنمایی کردهاند. برخی از موارد عالی را پیدا کردهام؛ میزبانان جذاب و آگاه آنها اکنون رقبای غیرمنتظرهای برای هنرمندان موسیقی مورد علاقهام محسوب میشوند.
رونق پادکست تنها دلیل اینکه این روزها آهنگهای کمی گوش میدهم نیست. هیپهاپ، ژانری که با آن بزرگ شدم، وارد دوره طولانیمدت افول شده است. همه فکر میکنند آهنگهای جوانیشان نمایانگر یک دوران طلایی است. اما رپرهایی که من در جوانی گوش میدادم واقعاً بهتر از هنرمندان امروزی بودند، یا حداقل نوآورتر – شاید به این دلیل که این ژانر نیز جوانتر بود. دکتر دره (Dr. Dre) صدایی را ابداع کرد که شیوه ساخت موسیقی در سواحل غربی را تغییر داد. ناس (Nas) و جی-زی (Jay-Z) نه تنها میتوانستند از بهترین جانشینان خود بهتر رپ کنند؛ بلکه میتوانستند ایدههای جدی را نیز در آهنگهای موفق خود بگنجانند. این پرسش سقراطی از جی-زی را در نظر بگیرید: «آیا پیوس (Pius) پارساست چون خدا پارسایی را دوست دارد؟» این نوع اشعار دیگر بهندرت یافت میشود.
در اواخر دهه ۲۰۱۰، اصطلاح «مامبل رپ» (mumble rap) رواج یافت. منتقدان گله کردند که این ژانر – و سبکهایی که همچنان از آن منشأ میگیرند – شعر و مهارت را نادیده میگیرد، شکایتی که شور و نشاط مسریای که این شیوهها میتوانند تولید کنند را دستکم میگیرد. با این حال، حتی برخی از برجستهترین هنرمندان معاصر نیز نگرانند که چیزی اشتباه پیش رفته است.
پاییز امسال، بیلبورد (Billboard) گزارش داد که برای اولین بار از سال ۱۹۹۰، چارت Top 40 آن شامل حتی یک آهنگ رپ هم نیست. ناظران توضیحات زیادی ارائه دادهاند. من از توضیحی که (شاید بهطور ساختگی) توسط پیشگام مامبل رپ، یانگ تاگ (Young Thug) ارائه شده، حمایت میکنم: اینکه دشمنی یکساله و فرسایشی بین دریک (Drake) و کندریک لامار (Kendrick Lamar) به این ژانر آسیب رساند. یک نقل قول ویروسی که به یانگ تاگ نسبت داده شده، ادعا میکند: «از آن زمان، همه در دنیا در حال پیشرفت هستند، به جز هیپهاپ.»
در این زمینه دلسردکننده، پادکستها جذابیت بیشتری پیدا کردهاند. (برخی از بهترین هنرمندان رپ دوران جوانی من اکنون خودشان پادکست دارند.) وقتی به هیپهاپ برمیگردم، بیشتر برای ارضای حس نوستالژیام است.
انتخاب بین پادکست و موسیقی، مرا به یاد نکتهای میاندازد که منتقد، دوایت گارنر (Dwight Garner)، درباره ارزش خواندن کتابی درباره روغن زیتون مشاهده کرد. گارنر نوشت: «Extra Virginity یادآور دیگری است که چرا آثار غیرداستانی متوسط بسیار بهتر از آثار داستانی متوسط هستند. حداقل با آثار غیرداستانی میتوانید چیزی یاد بگیرید.» این دقیقاً حسی است که من قبلاً نسبت به پادکستها داشتم. حداقل آنها به من کمک میکنند تا درک بهتری از امور بینالمللی پیدا کنم و برای آخرالزمان هوش مصنوعی آماده شوم. اما بیگایکسدپلاگ (BigXthaPlug) و اِنبیاِی یانگبوی (NBA YoungBoy) چیزی به من یاد نمیدهند.
اما اخیراً متوجه شدهام که تلاش برای مفید کردن هر دقیقه گوش دادن، ناگزیر نتیجه معکوس میدهد. فشار درونی برای بهینهسازی اوقات فراغت و همیشه چندوظیفهای بودن، در نهایت خستهکننده است، نه روشنگر.
جهان هرگز از تولید خوراک برای بحث و گفتگو دست نمیکشد. اما این بدان معنا نیست که باید گوشهایمان را با همه آن پر کنیم. در سال جدید، فکر میکنم کمی بیشتر سکوت را امتحان خواهم کرد.