در دهههای پایانی قرن نوزدهم، اسبها روزانه میلیونها پوند کود در خیابانهای منهتن رها میکردند. امید به زندگی در تاریخ ایالات متحده به پایینترین سطح خود رسید و سیاست به اوج جدیدی از خشونت دست یافت.
تا اوایل قرن بیستم، آمریکاییها بیش از هر زمان دیگری عمر میکردند. انتخابات به قدری مسالمتآمیز شد که برخی نگران "بیتفاوتی در محافل سیاسی" بودند. و باغبانان در نیویورکِ تمیزشده شکایت میکردند که "کود پوسیده کاملاً کمیاب شده است."
چیزی بین قرن نوزدهم و بیستم تغییر کرد. عصر طلایی به پایان رسید. آیا امروز — که در آنچه بسیاری آن را عصر طلایی دوم مینامند گرفتار شدهایم — مفید نیست که نیروهایی را درک کنیم که دورهای مشابه در گذشته ما را تولید و سپس مهار کردند؟
دقیقاً چگونه دوران خود را به پایان میرسانید؟
فقط سریالهای تلویزیونی پر زرق و برق نیستند که حس بازگشت عصر طلایی را القا میکنند. اگر قطبش سیاسی، نابرابری درآمدی، بیاعتمادی اجتماعی و بسیاری از معیارهای دیگر را در ۱۵۰ سال گذشته پیگیری کنید، یک منحنی U شکل به دست میآورید که نشان میدهد چگونه ملت ما از یک تکهتکه شدن آشفته در قرن نوزدهم به نظمی جدید و سخت در قرن بیستم و سپس به وضعیت فعلیِ مختلشدهمان رسید. این شبیه یک الاکلنگ بزرگ ملی است، که بین دورههای آزادی و دورههای محدودیت در نوسان بودهایم.
این حس رها شدن شتابان، بهترین تعریف از عصر طلایی اول است. این همان چیزی است که مارک تواین در سال ۱۸۷۳ با دوست صمیمی خود چارلز دادلی وارنر، با ابداع این اصطلاح منظور داشت. تواین به جای تمسخر جامعهای که ظاهری درخشان اما درونی پوسیده داشت — آنطور که اغلب اصرار میشود — به مصرع شکسپیر درباره پادشاه جان اشاره میکرد، پادشاهی آنقدر پر زرق و برق که "طلای تصفیهشده را نیز طلاکاری میکرد." جامعه عصر طلایی ذاتاً برای تواین وحشتناک نبود، فقط آنقدر افراطی بود که حتی طلا نیز درخششی اضافه پیدا میکرد.
دیدگاه تواین نشان میدهد که ما باید از دیدن عصر طلایی به عنوان روزگار بد قدیمی که توسط قرن بیستم حل شد، دست برداریم. فکر کردن به این مردم به عنوان افرادی که کرست میپوشیدند و محافظهکار بودند و نادیده گرفتن انقلابی بودن زندگیشان، آسان است. از دهه ۱۸۲۰ تا ۱۸۶۰، دموکراسی و سرمایهداری به طور فزایندهای شهروندان را وادار کرد تا به این فکر کنند که چه ساختارهای قدیمی را میتوان برچید. مرگ بردهداری در سال ۱۸۶۵، دورانی حتی رادیکالتر را آغاز کرد. همه سلسله مراتبها فرو نریختند، اما یک برده آزاد شده یا یک دختر کارگر کارخانه یا یک مهاجر کشاورز، به روشهای مختلف، احساس رهایی از قید و بندهای اجداد خود را میکردند.
رهایی به معنای آزادی واقعی نبود. بیشتر شبیه یک گشایش بود، که آمریکاییها را از سلسله مراتبهای سرکوبگر آزاد میکرد اما آنها را از جوامع قدیمی جدا میساخت. هنری دمارست لوید، روزنامهنگار تحقیقاتی خوشبین، توضیح داد: "راز تاریخی که در شرف ساخت آن هستیم این نیست که جهان فقیرتر یا بدتر شده است. بلکه غنیتر و بهتر است. ثروت جدید آن برای اشکال قدیمی بیش از حد بزرگ است."
بسیاری از قید و بندها رها شدند. در یکی از شهرستانهای ویسکانسین، ۸۹ درصد از مردان نوجوان حاضر در سال ۱۸۶۰ تا سال ۱۸۷۰ از بین رفته بودند و ۹۰ درصد از آنهایی که در سال ۱۸۷۰ حضور داشتند ۱۰ سال بعد رفته بودند. آنها در مکانهای جدید تجمع میکردند. شیکاگو در سال ۱۸۳۲، ۲۰۰ نفر جمعیت داشت و تا سال ۱۸۹۰ به یک میلیون نفر رسید. تازهواردان سرازیر شدند. از سال ۱۸۵۰ تا ۱۹۱۴، یک چهارم نیروی کار اروپا به قاره آمریکا مهاجرت کرد.
در بهترین حالت، این اختلالات به معنای رفاه و آزادیهای جدید بود. از سال ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰، ثروت ملی پنج برابر شد و مشارکت سیاسی به اوج خود رسید. جامعه عصر طلایی اغلب جسور و نوآورانه به نظر میرسید، با دیدگاههای آرمانی، فناوریهای زیبا و کوکتلهای خلاقانه شکوفا میشد.
اما این با بیاحتیاطی دلخراشی همراه بود. آمریکا بیش از هر جای دیگری در جهان خطوط راهآهن کشید، اما شرکتها به ندرت زحمت تأمین ایمنی در خطوط خود را به خود میدادند. تنها از سال ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۰، نزدیک به ۲۰۰,۰۰۰ نفر در تصادفات قطار جان باختند.
در سیاست، قدرت در فاسدترین و خشنترین انتخابات تاریخ ما دست به دست شد. در ۴۰ سال، آمریکاییها شاهد ترور سه رئیسجمهور و چندین فرماندار، اعضای کنگره، شهرداران و مقامات انتخاباتی، به علاوه شورشهای قومی و تروریسم نژادی از منهتن تا ممفیس و فراتر از آن بودند.
معنای خودِ اقتدار تغییر کرد. رهبران عصر طلایی قدرت را به دست گرفتند، سپس آن را تا نهایت به کار گرفتند. به گفته دمارست لوید، بر خلاف اشرافزادگان سنتی که به عنوان نگهبان میراث خود تربیت شده بودند، سرمایهداران جدید "بدون محدودیتهای فرهنگی" خلق و نابود میکردند. روسای جمهور فراموششدنی آمریکا استثنا بودند، اما روسای حزب که از پشت صحنه امور را اداره میکردند، از قوانین مشابهی پیروی میکردند و از ترفندهای کثیف و جنایات آشکار استفاده میکردند.
مسئله اصلی خویشتنداری بود. در چنین محیطی، چرا از تمام اهرمهای موجود استفاده نشود؟ جورج واشنگتن پلانکیت، رئیس منطقه تامانی، دههها فساد را توجیه میکرد و مینوشت: "من فرصتهایم را دیدم و از آنها استفاده کردم." کورنلیوس واندربیلت با خشم فریاد زد: "من به قانون چه اهمیتی میدهم؟ مگر من قدرت ندارم؟"
اصلاحطلبان تلاش کردند. نخبگان ایدهآلیست موعظه میکردند و مقالات مینوشتند، اغلب متکبر و بیخبر از واقعیت به نظر میرسیدند. دیدگاه آنها برای اصلاحات معمولاً به معنای بازگشت به شیوهای قدیمی از زندگی بود که به طور مبهم از قبل از جنگ داخلی به یاد میآمد. تا زمانی که اصلاحات به معنای عقبگرد بود، در صندوق رأی، بورس سهام و کافه محله شکست میخورد.
نسل جدیدی که این عصر گذشته را به یاد نمیآورد، این وضعیت را مهار کرد. مردان و زنانی که در حدود جنگ داخلی متولد شدند، دنیای بهتری برای بازپسگیری نداشتند. آنها فقط میدانستند که جامعه چقدر از قید و بند رها شده است. پس از چندین نسل که جامعه بر همان گرایشها پافشاری میکرد، در حدود سال ۱۹۰۰ نسلی تصمیم گرفت در برابر دنیایی که میشناختند، مقاومت کند.
جنبشهای متنوع، ارزشی غیرمعمول را در تاریخ آمریکا مطرح کردند: محدودیتها. سوسیالیستها و سرمایهداران، مهاجران جدید و اشراف قدیمی با هم خواستار مرزها شدند. بسیاری احساس میکردند که بدون آنها، هرج و مرج — و آنارشیستهای بمبانداز واقعی — در راه است. بارها و بارها، آنها خویشتنداری را به عنوان ایدهآل خود برگزیدند. لوئیس براندایس، قاضی آینده دیوان عالی، توضیح داد که چون دموکراسی مرزهای سیاسی قدیمی را حذف کرده است، به محدودیتهای شخصی جدیدی نیاز دارد: او نوشت: "این (دموکراسی) خویشتنداری را جایگزین محدودیت بیرونی میکند."
ویلیام جنینگز برایان، نامزد مردمی ریاست جمهوری، انحصارها را به خوکهایی تشبیه کرد که در باغ مشترک آمریکا ریشه میدوانند و نیاز به کنترل دولتی دارند. او در یک گردهمایی روز کارگر در شیکاگو فریاد زد: "ما تسلیم خویشتنداری خود میشویم تا دیگران از آسیب رساندن به ما باز داشته شوند."
اصلاحات، وقتی به عنوان خویشتنداری تعریف شد، قدرتمندتر گشت. تئودور روزولت آن را مردانه و ماجراجویانه جلوه داد و محدودیتهای افراط و تفریط عصر طلایی را با لباسهای چرمی و یونیفرمهای نظامی پنهان کرد. و تمام آن کودهایی که خیابانهای منهتن را مسدود کرده بود؟ در سال ۱۸۹۵، سرهنگ جورج وارینگ جونیور، پاککنندگان خیابانهای نیویورک را به عنوان ارتش بزرگی از پاکیزگی بازتعریف کرد که خیابانها را با یونیفرمهای سفید براق جارو میکردند.
با آغاز قرن بیستم، زندگی عمومی بین مرزهای جدیدی محصور شد. روز انتخابات، که زمانی یک آیین پر سر و صدا بود که در کافهها برگزار میشد، با مقررات جدیتری مواجه شد. مشارکت کاهش یافت، حتی با کاهش خشونت. سیاستمداران خودخواه خاموش شدند و مدیران آرامتری مانند "چارلی مورفی ساکت" از تامانی هال جایگزین آنها شدند. و کنگره اصلاحات عمدهای را برای تنظیم کسبوکارها، دموکراتیک کردن انتخابات و ثبات بخشیدن به امور مالی تصویب کرد.
اغلب، چنین قانونگذاری پیشرفتگرایانهای عدالت اجتماعی را با کنترل اجتماعی ترکیب میکرد. احساس میشد که همان دولت موظف است اطمینان حاصل کند که غذا تمیز است و اپیدمیها مهار میشوند، اما میتوانست مردان جوان را به سربازی بفرستد یا زنان جوان را عقیم کند. به جای یک عصر پیشرفتگرایی متمایل به چپ که با دهه ۱۹۲۰ متمایل به راست دنبال شد، دهههای اول قرن بیستم یک پیوستگی در محدودیتها را نشان داد. قوانین جیم کرو، ممنوعیت الکل، اصلاح نژاد و ظهور افبیآی (F.B.I) همگی بر محدودیتهای پیشرفتگرایانه بنا شدند.
مری هریمن رامسی — دختر یک سرمایهدار علاقهمند به جودو و سازنده راهآهن — ثروت خانوادهاش را صرف محدودیت مهاجرت و سپس ابداع تأمین اجتماعی کرد. او هیچ تناقضی نمیدید. آنچه پدر بیباکش آزاد کرده بود، او در حال سفت کردنش بود. برادر کوچکترش، دیپلمات دبلیو اَوِرِل هریمن، نماد یک نگهبان سیاسی در اواسط قرن در جورجتاون شد.
خویشتنداری زیربنای بسیاری از ویژگیهای متمایز فرهنگ آمریکایی از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۶۰ است. نخبگان سفیدپوست پروتستان آنگلوساکسون، کد رفتاری نخبگان را — نحوه لباس پوشیدن، غذا خوردن، نوشیدن و بازی کردن — از روی انزجار از افراطگریهای تازهبهدورانرسیدگان عصر طلایی، مدون کردند. کسبوکار خبری تغییر کرد، از کهکشان روزنامههای تهاجمی و حزبی قرن نوزدهم به امپراتوریهای رسانهای که به بیطرفی اعتقاد داشتند، به تبلیغکنندگان احترام میگذاشتند و رسواییها را پنهان میکردند. تاریخهای پرفروشی درباره قرن نوزدهم، شرارتهای گسست اجتماعی را به خوانندگان یادآوری میکردند. عصر طلایی به این دلیل شهرت بدی یکنواخت دارد که افرادی تاریخها را نوشتند که تمدن خود را در تضاد با آن تعریف میکردند.
مردم شروع به صحبت در مورد سبکی جدید کردند: خونسردی آمریکایی. کارفرمایان، کارشناسان تربیت فرزند و ستوننویسان مد به آمریکاییها آموزش میدادند که احساسات خود را کنترل کنند، بر خلاف علاقه ویکتوریایی به احساسات جسورانه. به جای جملات پر زرق و برق مملو از بندهای پیچیده و واژگان پرطمطراق، مردم شروع به صحبت به سبکی کوتاهتر و موجزتر کردند. ادبیات، هنر و مد به سمت یک زیباییشناسی تمیز، ساده و مدرن تغییر یافت.
آمریکاییها در مرزهای جدیدی زندگی میکردند. در مقایسه با دنیای پر خطر و پر تلاطم قرن نوزدهم، بسیاری از شهروندان قرن بیستم در یک سیستم آموزشی دولتی استاندارد بزرگ شدند، مدتی را در ارتش خدمت کردند و در جوانی بیسابقه در تاریخ ما ازدواج کردند و صاحب فرزند شدند. برخی تمام عمر در شغل اول خود ماندند. در آموزش، کار، عشق، جنگ و تربیت فرزند، آنها در چارچوبهایی زندگی میکردند که برای پدربزرگها و مادربزرگهایشان تقریباً وجود نداشت.
همانطور که عصر طلایی توسط نسلی که دیگر نظم پیشین را به یاد نمیآورد، از بین رفت، تا دهه ۱۹۶۰ نسل جدیدی از آنچه پیش از آن بود، خاطره کمی داشت. آنچه در سال ۱۹۰۰ به عنوان حفاظ اختراع شده بود، تا سال ۱۹۶۵ به نظر نگهبانی خودخواهانه میرسید. در جناح چپ، فعالان آزادیهای اجتماعی را تبلیغ میکردند. در جناح راست، جنبشی محافظهکار با رهبری حزب خود به مبارزه برخاسته و انرژی گرفت.
با وجود تمام بحثها در مورد جنگهای فرهنگی، آنچه شگفتانگیز است این است که چپ و راست نیم قرن گذشته را صرف بریدن از دو طرف یک درخت مشترک کردند.
هر دهه از آن زمان، گسستگی را بیشتر کرده است. از جنبه مثبت، آمریکاییها با آزادیهای فردی زندگی میکنند که برای نسلهای قبلی غیرقابل تصور بود. اما این آزادی انسجام را دشوار میکند. اعتماد اجتماعی نوعی خویشتنداری است، تمایلی برای کنار گذاشتن خواستههای فردی از سر احترام به یک خیر بزرگتر. در بسیاری از زمینهها — چه برای بهتر و چه برای بدتر — آمریکاییها دیگر مایل به اعمال این خودکنترلی نیستند.
اگر نظم قرن بیستم با خویشتنداری به عنوان ارزش اصلی خود ساخته شد، آیا جای تعجب است که احساس میشود عصر طلایی بازگشته است؟ آیا ارزشی وجود دارد که سهامش در طول عمر گذشته بیشتر سقوط کرده باشد، که عقبماندهتر و کمتر جذاب به نظر برسد؟ آیا میتوانید مهارتی را تصور کنید — شخصی، سیاسی، تکنولوژیکی، زیستمحیطی — که ما بیشتر از "خویشتنداری" براندایس با آن مشکل داریم؟
آیا افول خویشتنداری همان چیزی نیست که وقتی میپرسیم چه بر سر بزرگترهای جمع آمد، منظورمان است؟
پس چگونه میتوان به عقب بازگشت؟ اکثر نسلها بر همان رویکرد خود پافشاری میکنند؛ تعداد کمی واقعاً نوآوری میکنند. چالش زندگی در جامعهای که برای آشوب ارزش قائل است این است که آنچه بر خلاف هنجار به نظر میرسد، اغلب همان چیز قبلی است، فقط با صدای بلندتر. راز گروهی که دوران خود را در حدود سال ۱۹۰۰ به پایان رساند، این بود که آنها از همه بیشتر عصر طلایی بودند — آنقدر رها شده بودند که دیگر حسرتی برای یک ملت گذشته نداشتند و آنقدر بیپروا بودند که حاضر بودند با یک ارزش عجیب، یعنی خویشتنداری، که سابقه کمی در زندگی آمریکایی داشت، آزمایش کنند.
سوال امروز این است: یک جامعه تا چه زمانی بر همان رویه خود پافشاری خواهد کرد قبل از اینکه تغییر مسیر دهد؟ شاید نسل زد باشد، یا شاید نسل آلفا، اما منطقی است که روزی گروهی پدیدار شود که آنقدر در عصر خود غرق شده باشد، آنقدر از بیاحتیاطی آن خسته شده باشد که یک تغییر بزرگ ایجاد کند و کاری برای تمام کودهای موجود در خیابانها انجام دهد.