ازرا کلاین، مجری پادکست «نمایش ازرا کلاین»
ازرا کلاین، مجری پادکست «نمایش ازرا کلاین»

این پرسش می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد

نمایش ازرا کلاین

این یک رونوشت ویرایش شده از «نمایش ازرا کلاین» است. می‌توانید این قسمت را در هر کجا که پادکست‌های خود را دریافت می‌کنید گوش دهید.

در ابتدای سال، من همیشه دوست دارم چند قسمت را به چیزهایی اختصاص دهم که خودم در زندگی‌ام روی آن‌ها کار می‌کنم. می‌توانید بگویید قسمت‌های مربوط به تصمیمات سال نو.

چیزی که در طول ماه‌ها و سال‌های اخیر روی آن کار کرده‌ام، توانایی کنار آمدن با شک است. و نه فقط شک – بلکه توانایی نشستن در حیرت ناشی از عدم قطعیت. زیرا اولین کسی که به او باور داریم خودمان هستیم: داستان‌هایی که می‌گوییم، چیزهایی که فکر می‌کنیم از قبل می‌دانیم.

حفظ گشودگی و کنجکاوی از نظر سیاسی مهم است. همچنین در کار من به عنوان میزبان پادکست نیز بسیار مهم است. اما بیش از هر چیز، این یک تمرین معنوی است – تمرینی برای حضور در ناشناختگی اساسی این زندگی و این زمین.

استفن بچلر (Stephen Batchelor) نویسنده کتاب‌های بسیاری در مورد بودیسم و مدیتیشن است، از جمله کتابی که با همسرش، مارتین بچلر (Martine Batchelor)، با عنوان «این چیست؟» (What Is This?) نوشته است که برگرفته از یک خلوت مدیتیشن سئون (Seon) است که آن‌ها مدتی پیش برگزار کردند. مدیتیشن سئون بر اساس پرسش «این چیست؟» کار می‌کند – بارها و بارها آن را می‌پرسید، اجازه می‌دهید این حس شک در شما ایجاد شود و سپس با آن می‌نشینید و می‌بینید چه چیزی ممکن است آشکار کند.

آخرین کتاب بچلر «بودا، سقراط و ما: زندگی اخلاقی در زمانه‌های نامطمئن» (Buddha, Socrates and Us: Ethical Living in Uncertain Times) نام دارد. در این کتاب او از سنت دیگری از شک – پرسش‌گری سقراطی – بهره می‌برد و حکمتی را که فلسفه بودایی و هلنیستی ممکن است امروز به ما ارائه دهد، کاوش می‌کند.

بنابراین، من می‌خواستم او را به برنامه دعوت کنم تا در مورد شک به عنوان یک تمرین و آنچه می‌تواند برای ما به صورت شخصی و حتی سیاسی باز کند، صحبت کنیم.

ازرا کلاین: استفن بچلر، به برنامه خوش آمدید.

استفن بچلر: ممنون، ازرا.

شما می‌گویید از ۲۷ تا ۳۱ سالگی، روزانه ۱۰ تا ۱۲ ساعت رو به دیوار می‌نشستید و مکرراً این سوال را می‌پرسیدید: «این چیست؟» پس فکر کنم اولین سوال واضح این است: چرا این کار را کردید؟

[خنده.] خب، من در ۲۱ سالگی راهب بودایی شدم.

من با یک سنت تبتی سر و کار داشتم که تأکید زیادی بر مطالعه متون، مطالعه منطق، معرفت‌شناسی و تلاش برای درک مفهومی روشن از فلسفه بودایی داشت. در مقطعی، متوجه شدم که این نوع تحقیق، هرچند که رضایت‌بخش بود، واقعاً به اندازه کافی عمیق در تجربه وجودی من فرو نمی‌رفت.

احساس یک میل فزاینده داشتم که بتوانم همه کتاب‌ها، همه چیزهایی که یاد گرفته بودم، تمام دانش خود در مورد بودیسم را کنار بگذارم و به جایی بروم که بتوانم فقط به سوالات اولیه انسانیت بازگردم، در واقع.

به کره جنوبی رفتم و در آنجا وارد یک صومعه ذن شدم. استاد یک دستورالعمل ساده داشت – این سوال را از خود بپرسید: «این چیست؟» و هیچ چیز دیگر. فقط با این سوال اصلی زندگی خود کنار بیایید.

البته در ابتدا، ذهن با انواع پاسخ‌های هوشمندانه ظاهر می‌شود. اما پس از مدتی، ساعت به ساعت، ذهن تا حدی تسلیم می‌شود و شما خود را در حالتی از سردرگمی، کنجکاوی، حیرت، پیچیدگی می‌یابید – که در آن بخش زیادی از دانش بودایی من به آرامی کنار گذاشته شد.

یک روش بسیار خوب برای جمع‌بندی اینها، یک ضرب‌المثل است که در بودیسم ذن یافت می‌شود: «شک بزرگ، بیداری بزرگ. شک کوچک، بیداری کوچک. بی‌شک، بی‌بیداری.»

بیشتر من را به تجربه وجودی این کار فرو ببرید. نشستن و خیره شدن به دیوار برای ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز، و بارها و بارها پرسیدن «این چیست؟» چه حسی دارد؟

این خلوت‌ها ۹۰ روز در تابستان، ۹۰ روز در زمستان هستند. این یک دوره طولانی است. اما آنچه در چند هفته اول اتفاق می‌افتد این است که ذهن همچنان با تمام این پاسخ‌ها و نظریه‌های هوشمندانه ظاهر می‌شود. شاید حتی کمی شعر مرموز ذن‌مانند – یا هرچه – نیز ظاهر شود. اما در مقطعی، آن آرام می‌شود و شما فقط در آن کیفیت حیرت و تعجب از اینکه اصلاً اینجا هستید و در این لحظه قرار دارید، آرام می‌گیرید.

اینکه تعجب یا پرسش فقط در گوش‌های شما اتفاق می‌افتد، نیست. این یک سوال فکری نیست. شاید به این شکل آغاز شود، اما در مقطعی، می‌توانید کلمات را به کلی رها کنید. نیازی نیست که مدام تکرار کنید: «این چیست؟ این چیست؟»

شما شروع به کشف آنچه آن‌ها «حس شک» می‌نامند می‌کنید – یک حس فیزیکی واقعی که تا عمق شکم شما گسترش می‌یابد. و آن کیفیت تجسم‌یافته از تعجب یا پرسش سپس شروع می‌کند به بیشتر و بیشتر در آگاهی روزمره شما نفوذ کند.

این بخش جدایی‌ناپذیری از تجربه اساسی شما از آگاه بودن می‌شود. جهان دیگر چیزی نیست که شما آن را بدیهی بگیرید – یا ملاقات با شخص دیگری فقط یک تعامل اجتماعی نیست.

اما در زیر این برخورد با طبیعت یا مردم یا حیوانات، شما بیشتر و بیشتر به عجیب بودن محض اینکه همه اینها اصلاً در حال وقوع است، آگاه می‌شوید: جهان، دیگران، گربه من، هر چه که باشد.

این یک کیفیت ارتباط با خود زندگی را باز می‌کند که من آن را بسیار پرورنده یافتم. به نوعی من را با بنیان‌های ارگانیک زندگی‌ام دوباره پیوند داد، اما نه به شکلی که فقط رها کنم یا از فکر کردن دست بردارم.

شما این کار را نمی‌کنید. به عنوان یک انسان، به نوعی همیشه در حال فکر کردن هستید. اما این یک چارچوب تجسم‌یافته ارائه می‌دهد که شاید از شکم خود فکر کنید تا از سرتان.

من نگرانم که کسی که گوش می‌دهد فکر کند که من این را از روی شوخی می‌پرسم. بنابراین می‌خواهم بگویم که «این چیست؟ پرسش‌های باستانی برای ذهن‌های مدرن» (What Is This? Ancient Questions for Modern Minds) – کتابی از شما و همسرتان، مارتین، درباره مجموعه‌ای از سخنرانی‌هایی که شما دو نفر در یک خلوت سئون ارائه کردید – یکی از کتاب‌های مورد علاقه من در مورد مدیتیشن است. من هر چند سال یک بار آن را دوباره می‌خوانم و زمان زیادی را صرف انجام این تمرین کرده‌ام. و یکی از دلایلی که می‌خواستم شما را در برنامه داشته باشم این است که اخیراً زیاد این کار را انجام داده‌ام.

تجربه من از آن این است: درست در آغاز، وقتی دوباره شروع به انجام آن می‌کنم، آن حس شک، آن حس تازگی در نگاه کردن به دنیا را پیدا می‌کنم. و سپس، خیلی سریع، ذهنم نسبت به این سوال بی‌حس می‌شود.

بنابراین من کنجکاو هستم: اگر با کسی صحبت می‌کنید که تجربه او با مدیتیشن شمردن نفس‌هایش است، و هر بار که تمرکز را از دست می‌دهد دوباره شروع می‌کند، دستورالعمل واقعی این چیست؟ چگونه این کار را انجام می‌دهید؟ اما همچنین، چگونه از اینکه فقط به یک ورد تبدیل شود، جلوگیری می‌کنید؟

مهم این است که سوال را در نقطه‌ای از مدیتیشن مطرح کنید که ذهن قبلاً تثبیت شده باشد – چه از طریق مشاهده نفس یا فقط از طریق خود تمرین نشستن ساکت.

هنگامی که خود را پیدا کردید و در بدن خود احساس پایداری، هماهنگی، تعادل و آرامش کردید، سپس به آرامی از خود بپرسید: «این چیست؟ چه خبر است؟»

به خود اجازه دهید که سوال را تکرار نکنید، بلکه به نوعی در سکوتی که سوال پرسیده می‌شود، مستقر شوید و اجازه دهید فقط به هر پاسخی که ممکن است به ذهن برسد، گوش دهید.

به بدن خود گوش می‌دهید، به دنیا گوش می‌دهید و در مقطعی، فکر می‌کنم از یافتن پاسخ بی‌علاقه می‌شوید، صادقانه بگویم. چون پاسخی وجود ندارد.

در نهایت، این راز است، که شاید نباید به شما می‌گفتم.

اوه، پس لازم نیست الان انجامش دهیم؟

[خنده.] هدف این نیست که به پاسخی برسید که معلمان بگویند: اوه، خیلی باهوش. شما قبول شدید.

نه، در واقع این در مورد این است که آن کیفیت پرسش‌گری، سوال کردن، حیرت، کنجکاوی را بیشتر و بیشتر در کل آگاهی شما نفوذ کند، چه در حال مدیتیشن باشید، چه در حال کار، چه در حال انجام هر کاری که می‌کنید.

من شک را یک احساس بسیار سالم و در عین حال بسیار دشوار می‌دانم که باید در تمرین مدیتیشن خود و در سیاست خود پرورش دهم. فکر می‌کنم مردم اغلب آن را به عنوان شکاکیت می‌شنوند، که می‌تواند خوب باشد اما می‌تواند منفی نیز باشد، به خصوص اگر فقط به بیرون هدایت شود – اگر به هر چیز دیگری که دیگران باور دارند شک داشته باشید، اما از آنچه خود باور دارید کاملاً مطمئن باشید.

بنابراین فکر می‌کنم به این مدیتیشن چسبیده‌ام زیرا معتقدم تقویت عضله شک داخلی، در واقع یک فضیلت مهم است.

شک واقعاً در سراسر کتاب‌های شما ساختار یافته است. برای شما بسیار حاضر بوده است. تعریف شما از شک چیست و کاربرد آن چیست؟

شک، حتی در بودیسم ذن، به دو معنای کاملاً جداگانه درک می‌شود. شکی وجود دارد که در واقع شما را از انجام هر کاری باز می‌دارد. به عنوان مثال: من مطمئن نیستم که این تمرین واقعاً کارساز باشد. من مطمئن نیستم که واقعاً به همه این چیزها درباره بودیسم اعتقاد داشته باشم.

ما در مورد آن نوع شک، آن نوسان، آن عدم قطعیت که نوعی بازدارنده است، صحبت نمی‌کنیم، بلکه در مورد کیفیتی از شک که به نوعی در جایگاهی بسیار عمیق‌تر در تجربه شما قرار دارد. من ممکن است آن را شک وجودی بنامم.

یک راه برای فکر کردن به آن این است که در مورد مسئله بزرگ تولد و مرگ نامطمئن باشید. این نوعی عدم قطعیت وجودی است، ظرفیتی برای تبدیل زندگی خود به یک سوال برای خودتان، به جای تکیه بر قطعیت‌ها یا شبه‌قطعیت‌هایی درباره: من می‌دانم کی هستم. من این شخص هستم. من آن کار را کرده‌ام. من این بودایی مهم هستم. یا هرچه.

اینکه فقط آن را رها کنید و بپذیرید که، اگرچه قطعیت‌ها می‌توانند آرامش‌بخش باشند و عدم قطعیت می‌تواند ناراحت‌کننده باشد – همانطور که فکر می‌کنم ولتر (Voltaire) در جایی گفت: عدم قطعیت یا شک ناخوشایند است، اما قطعیت یا بی‌شکی احمقانه است.

من در کتاب‌های شما، و در آن پاسخ، گاهی اوقات دو چیز متفاوت را می‌بینم که شما در حال پرورش آن‌ها هستید.

یکی شک درباره، همانطور که شما فرمودید، مسائل بزرگ زندگی و مرگ: ماهیت هستی چیست؟

و سپس یادآوری این نکته که شما اینجا هستید. نویسنده کیم استنلی رابینسون (Kim Stanley Robinson) مرا با این ایده در داستان‌های علمی تخیلی آشنا کرد: بیگانه‌سازی شناختی (cognitive estrangement) – که یکی از کارهایی که داستان‌های علمی تخیلی انجام می‌دهند، این است که با تغییر دادن چیزی، شما را کمی از دنیایی که می‌شناسید بیگانه می‌کنند.

و من گاهی اوقات این تمرین را نوعی بیگانه‌سازی مفید می‌یابم: اوه، عجیب است که من اینجا هستم. اما گاهی اوقات کاری که می‌کند این است که به من کمک می‌کند به یاد بیاورم: اوه، فرزندانم در حال بازی هستند و روز آفتابی است. این مرا از مجموعه دیگری از افکار، نگرانی‌ها و داستان‌هایی که در سرم می‌چرخند، بیرون می‌کشد.

این لحظه‌ای در سیاست است که من واقعاً نمی‌فهمم به کجا می‌رود. آنگونه که می‌تواند برای من وحشتناک یا امیدوارکننده یا هر تفسیر دیگری که من داشتم، نیست.

شما در مورد این تفاوت بین این دو نوع شکی که مدیتیشن می‌تواند تسهیل کند، چگونه فکر می‌کنید: شک وجودی در مقابل آگاهی ملموس‌تر و تقریباً تحت اللفظی؟

خب، من فکر می‌کنم آن‌ها دو چیز جداگانه نیستند.

عدم قطعیت به شما فضا می‌دهد. به شما زمان می‌دهد تا تأمل کنید، فکر کنید، و فقط به آنچه ذهنتان به شما می‌گوید باور نکنید.

شاید مفید باشد که شک را در امتداد یک طیف در نظر بگیریم، شاید با شک‌های عملی که همیشه داریم، مانند: فرزندانم کجا هستند؟ یا: آن شخص روی آن ساختمان چه می‌کند؟ یا هرچه. ممکن است کار کردن با آن کاملاً ضروری و مفید باشد.

اما وقتی وارد قلمرو، مثلاً، سیاست یا یک وضعیت عاطفی واقعاً دشوار در یک رابطه می‌شویم، ممکن است متوجه شوید که وقتی با چنین چالش‌هایی روبرو می‌شوید، واکنش فوری شما این است که به یک دیدگاه ثابت برسید، مانند: این وحشتناک است. یا: این مردم وحشتناک هستند. یا: همه تقصیر همسرم است.

جالب است که چگونه به طور خودکار به این اعتقادات چنگ می‌زنیم. فکر می‌کنم این در واقع یک مانع است، نه تنها در مدیتیشن، بلکه در مذاکره با دنیای اجتماعی و سیاسی که در آن زندگی می‌کنیم.

شاید اگر بتوانیم مکث کنیم، به قضاوت‌های مناسب‌تری برسیم. اگر بتوانیم آنچه را که در حال ظهور است مشاهده کنیم و تشخیص دهیم که آیا این فقط یک عادت واکنشی است یا چیزی است که واقعاً به عنوان یک پاسخ اصیل به واقعیت وضعیت در حال ظهور است. تا کمی فضا، کمی فاصله و همچنین پایداری در احساسات بدنی خود، آنچه واقعاً در دل خود احساس می‌کنید، پیدا کنید.

در واقع، این بسیار شبیه به چیزی است که شما در فرآیند مدیتیشن از سر می‌گذرانید. شما باید آرام شوید تا سؤال را بشنوید – و این سؤال ممکن است یک مسئله در زندگی سیاسی ما باشد، به عنوان مثال – به جای اینکه فقط به آن واکنش نشان دهید.

شما کلمه «واکنش‌پذیری» را در آنجا به کار بردید.

بله.

ایده دیگری که در کتاب‌های شما وجود دارد و بر ایده شناخته‌شده‌ای در بودیسم بنا شده است، ایده «چهار وظیفه» است. لطفاً آن‌ها را برای من توضیح دهید.

چهار وظیفه، روشی برای درک منطق اولیه تعالیم بودا – یا دارما (dharma) که ما آن را می‌نامیم – هستند. اینها از اولین گفتار بودا نشأت می‌گیرند.

این وظایف عبارتند از: اول، پذیرش زندگی، پذیرش رنج. به عبارت دیگر، مقاومت در برابر تمایل به عقب‌نشینی هر زمان که اتفاق ناخوشایندی می‌افتد – اما توانایی گفتن «بله» به زندگی. این تأیید بسیار زیادی از واقعیتی است که در آن لحظه معین خود را در آن می‌یابید. این وظیفه اول است.

وظیفه دوم این است که اجازه دهیم واکنش‌پذیری ما باشد. بنابراین اگر در یک موقعیت دشوار هستید و عصبانیت واکنش اولیه شماست، عصبانیت را مشاهده کنید، از عصبانیت آگاه باشید و شاهد بروز عصبانیت باشید. و همچنین، اگر آن را به حال خود رها کنید، اجازه دهید عصبانیت محو شود. این وظیفه دوم است: اجازه دادن به واکنش‌پذیری یا رها کردن واکنش‌پذیری.

وظیفه سوم زمانی است که ذهن شما شروع به آرام شدن می‌کند و دیگر اینقدر واکنش‌پذیر نیست که به یک فضای بی‌واکنش در درون خود پی می‌برید. وظیفه سوم این است که در آن فضای بی‌واکنش اقامت کنید.

در تمرین ذن که تازه در مورد آن صحبت کردم، این به معنای اقامت در آن حس ندانستن، پرسش‌گری است، زیرا خود پرسش‌گری یک حالت ذهنی بی‌واکنش است، حداقل در زمینه، مثلاً، حیرت. اقامت در آن، واقعاً احساس کردن آن در بدن خود، صمیمی شدن با پتانسیل بی‌واکنش خود.

این بی‌واکنش‌پذیری در واقع، در زبان بودایی کلاسیک، خود نیروانا (nirvana) است.

آن چگونه است، مرد؟ [خنده.]

[خنده.] شاید کمی باشکوه به نظر برسد، اما چیزی است که همه ما از قبل می‌دانیم.

عجیب است – من متوجه می‌شوم که افرادی که می‌شناسم و هیچ علاقه‌ای به مدیتیشن ندارند، تجربیاتی داشته‌اند که در آن، به دلایلی، تمام افکار درهم و نگران‌کننده آن‌ها فقط فروکش کرده است. مردم ممکن است این را در حین ورزش کردن بیابند، مثلاً – هر روز دویدن. ممکن است آن را با پیاده‌روی در حومه شهر یا فقط کار کردن در باغ‌هایشان بیابند. انواع فعالیت‌هایی وجود دارد که هیچ ربطی به مدیتیشن به معنای رسمی ندارند، اما لحظاتی هستند که ناگهان متوجه می‌شویم با خودمان در صلح هستیم. از نظر من، این همان فضای بی‌واکنش است.

من فکر می‌کنم ارائه آن به عنوان چیزی عجیب و غریب و معنوی خطرناک است. من نیروانا را در این لحظات توقف احساس می‌کنم، و در آن توقف، ناگهان با خودمان در صلح و با دنیایمان در هماهنگی هستیم. ممکن است فقط چند ثانیه طول بکشد، شاید بیشتر. اما این بی‌واکنش‌پذیری است. این چیزی نیست که فقط از مدیتیشن به دست بیاوریم.

و گاهی اوقات ناگهان به سراغ ما می‌آیند: یک روز، روی یک نیمکت پارک می‌نشینید، و به دلایلی که نمی‌توانید توضیح دهید، خود را آرام و ساکت می‌یابید. پچ‌پچ ذهن فروکش کرده است. و در آن لحظه – و این روی دیگر بی‌واکنش‌پذیری است – دنیا با وضوح بیشتری خود را آشکار می‌کند.

مشکل واکنش‌پذیری این نیست که باعث رنج شما می‌شود، اگرچه اغلب چنین است، بلکه این است که در واقع شما را از تجربه شگفتی خود زندگی باز می‌دارد.

وقتی در یک خلوت مدیتیشن هستید، چند ساعت در روز می‌نشینید، و سپس به باغ می‌روید، و رنگ‌ها درخشان‌ترند، صداها جذاب‌تر. چیزی در مورد لذت محض و رمز و رازی وجود دارد که می‌توانیم با آن روبرو شویم. دنیا زنده‌تر و روشن‌تر می‌شود.

بی‌واکنش‌پذیری شبیه نوعی آرامش درونی، نوعی آرام شدن است. و در انجام این کار، دنیا به روشی ظریف دگرگون می‌شود که غنا و شگفتی خود را آشکار می‌کند.

اما این پایان مسیر نیست. این در واقع، درک من، جایی است که مسیر آغاز می‌شود.

بنابراین وظیفه چهارم، پرورش یک شیوه زندگی، پرورش یک مسیر است. این بدان معناست که این فضای بی‌واکنش، نیروانا به معنای روشنگری یا هدف مسیر نیست، بلکه در واقع مناسب‌ترین فضا برای اتخاذ قضاوت‌ها و انتخاب‌های مفیدتر و مؤثرتر است.

این یک شیوه زندگی است که تحت تأثیر الگوهای غریزی و واکنشی، این پاسخ‌های شرطی جامعه ما، نیست. در عوض به شما اجازه می‌دهد تا به زندگی به گونه‌ای پاسخ دهید که با ارزش‌های اساسی شما همسو باشد.

بگذارید سعی کنم اینها را تکه‌تکه مرور کنم.

اولین وظیفه را شما «بله گفتن به زندگی» توصیف می‌کنید. مردم اغلب آن را چیزی شبیه: «زندگی رنج است.» یا: «همیشه رنج خواهد بود.» شنیده‌اند.

پس آنچه من از شما می‌شنوم، در یک سطح، پذیرش زندگی همانطور که هست، می‌باشد.

درست است. اما نه پذیرش از سر تسلیم – پذیرش را می‌توان نوعی رابطه نسبتاً منفعل و بی‌تفاوت با مسائل دید، اما من اصلاً اینگونه به آن نگاه نمی‌کنم.

به ویژه در چارچوب این چهار وظیفه، پذیرش زندگی – توانایی گفتن «بله، این وضعیتی است که در آن قرار دارم» – به این معنی نیست که وضعیت خوب است یا به نوعی نباید به آن پاسخ داد. این فقط همان چیزی است که دنیا هست. این همان ظرفیت است که در واقع نه تنها وضعیت خارجی که در آن قرار دارید، بلکه نحوه واکنش‌های عادت‌گونه خود به آن وضعیت‌های خارجی را نیز بپذیرید.

شما در یک الگوی خاص قفل می‌شوید و ذهن شما در همان افکار قدیمی می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد. این بسیار دایره‌ای و تکراری است.

بنابراین «بله گفتن» به معنای ایجاد یک پایه است که از آن می‌توان پاسخی مناسب‌تر ارائه داد.

فکر نمی‌کنم این فقط به تمرین بودایی مربوط باشد. این به چگونگی داشتن یک زندگی کاملاً پر رونق مربوط است.

من همیشه می‌خواهم روی افعال اینجا تمرکز کنم. فکر می‌کنم بسیاری از شرارت‌ها در آنها برای مردم پنهان است – یا سردرگمی، به ویژه برای من.

به عنوان مثال، خواهید شنید: این وضعیت را بپذیرید.

اما من اغلب در وضعیتی هستم و فکر می‌کنم: وقت پذیرش است.

سپس فکر می‌کنم: اوکی. بپذیرش.

و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. [خنده.]

درست است. نه، این واقعیت دارد.

آنجا چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ فعل «پذیرفتن» برای شما چه کاری انجام می‌دهد؟ چه عملی در حال وقوع است؟

خب، به نوعی مثل سؤال کردن است. مثلاً وقتی می‌پرسید «این چیست؟» – می‌تواند آنچه در ذن «کلمه مرده» می‌نامند باشد، یا می‌تواند «کلمه زنده» باشد.

«این چیست؟» که به عنوان مانترا (ذکر) تکرار می‌شود، یک کلمه مرده است. اما «این چیست؟» که از ته دل پرسیده می‌شود، یک کلمه زنده است.

بنابراین فکر می‌کنم می‌توانیم همین تمایز را بین پذیرش قائل شویم: «چیزها را همانطور که هستند بپذیر» می‌تواند تشویقی برای انجام هیچ کاری و صرفاً یک گیرنده منفعل هر آنچه زندگی به شما عرضه می‌کند باشد، بدون هیچ راه چاره‌ای برای انجام کار دیگری. این یک کلمه مرده خواهد بود.

اما نسخه زنده «پذیرش» چه خواهد بود؟ از نظر من، آن یک آغوش یا تمایلی برای بودن در این جهان با وجود تمام مشکلات و دشواری‌ها و چیزهایی است که دوست ندارید. توانایی دربرگرفتن آن، درک آن به گونه‌ای که به نوعی اقرار کنید که این، در این لحظه، کل تجربه شماست. و اینجاست که هر پاسخی به وضعیت باید از آنجا بیاید.

گاهی اوقات برایم مثل این است که تمایز اینجا این است: شما می‌توانید در یک وضعیت باشید، و می‌توانید یا با آن روبرو شوید یا نه.

یک مدیتیشن معروف وجود دارد که ساختاری دارد: من ماهیت پیر شدن را دارم. من ماهیت بیمار شدن را دارم. من ماهیت از دست دادن کسانی را که دوست دارم، دارم. من ماهیت مردن را دارم.

و من می‌دانم که این حقیقت دارد، اما اغلب اوقات با آن روبرو نمی‌شوم.

دقیقاً همین نکته است. همه ما می‌دانیم که در تئوری خواهیم مرد. حتی ممکن است گاهی اوقات نگران آن باشیم. اما فکر نمی‌کنم واقعاً بدانیم.

مدیتیشن دیگری که در زندگی من بسیار مؤثر بوده است، که از معلمان تبتی‌ام آموختم، تأمل در مرگ بود – اینکه مرگ قطعی است، اما زمان مرگ نامعلوم است. بنابراین، بار دیگر، ما این تنش قطعیت/عدم قطعیت را داریم: تنها چیز قطعی کاملاً نامعلوم است که چه زمانی رخ خواهد داد.

به عبارت دیگر، وقتی شروع به فکر کردن به مرگ به روشی تأملی‌تر می‌کنید، مانند آن تمرین کوچکی که تبتی‌ها دارند، با گذشت زمان، رابطه شما با مرگ، به طرز متناقضی، بسیار زنده‌تر می‌شود. با هر نفسی که می‌کشید، یک نفس کمتر می‌کشید.

بنابراین، تجربه چیزی مانند مرگ یا پیری از آن منظر تأملی، معنای کاملاً متفاوتی به آن می‌دهد. شما را وادار می‌کند فکر کنید: خب، اگر ممکن است در هر لحظه بمیرم، چگونه می‌خواهم زندگی کنم؟

من واقعاً شروع کرده‌ام که آن را حس کنم، و فکر می‌کنم مدیتیشن بودایی به من کمک کرده است که یاد بگیرم چگونه در این مرز زندگی کنم. این به ناچار مرا به یک رابطه اخلاقی عمیق‌تر با چگونگی شکوفایی خود به عنوان یک فرد – چه نوع دنیایی، چه نوع جامعه‌ای را برای نسل‌های آینده آرزو می‌کنم تا بتوانند از آن لذت ببرند – سوق می‌دهد.

مدیتیشن در آن نقطه به پلی تبدیل می‌شود که به ما امکان می‌دهد با حس عمق بیشتر و حس کمتر پرش از یک موضوع به موضوع دیگر به شیوه‌ای سطحی، در دنیایمان و زندگی‌مان مشارکت کنیم.

پس وظیفه بعدی این است: بگذار واکنش‌پذیری باشد.

بله.

شما اصطلاح دیگری نیز به کار بردید: «رها کردن».

بله.

«رها کردن» شاید ساختار فعلی باشد که من آن را در سراسر ادبیات بودایی خسته‌کننده‌ترین می‌دانم. [خنده.]

چون من آن احساسات را خواهم داشت و خواهم گفت: وقتش رسیده که آن‌ها را رها کنم. و سپس هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

بله، دقیقاً.

اما شما آن را به صورت «بگذار باشد» نیز بیان کرده‌اید.

بله.

مایلم برای یک دقیقه روی این تفاوت تأمل کنم. «رها کردن» یک چیز به نظر می‌رسد، و ما همیشه آن را می‌شنویم: این چیزهایی را که به شما خدمت نمی‌کنند، رها کنید.

من متوجه نشده‌ام که این یک ابزار در جعبه ابزار من باشد. اما «اجازه دادن»؟ شاید کمی بیشتر.

خب، شما باید به یاد داشته باشید که به طور سنتی، در ۹۹ درصد کتاب‌های بودایی که می‌خوانید، کلمه‌ای که من ترجمه می‌کنم معمولاً «ترک کردن» ترجمه می‌شود. بسیار قوی‌تر است. در واقع «رد کردن» است – رها شدن از حرص، نفرت، این چیزها. آنها را ترک کنید.

اما من آن روش را بیش از حد تهاجمی یافتم.

فکر می‌کنم در بودیسم پاپ غربی، از آن زیاد استفاده نمی‌کنند. [خنده.]

نه، نمی‌کنند. بودیسم پاپ غربی تمایل به برداشت از ایده رها کردن (letting go) داشته است. اما من متوجه شده‌ام که «اجازه دادن» (letting be) بسیار بهتر کار می‌کند.

به نظر من، این در هسته تمرین ذهن‌آگاهی قرار دارد: اگر حسادت یا اضطراب در ذهن شما پدیدار شد، فقط آن را مشاهده کنید. به آن باور نکنید و در روایت آن گرفتار نشوید – و سعی نکنید آن را سرکوب یا انکار کنید. فقط اجازه دهید باشد.

«اجازه دهید باشد» واقعاً خوب عمل می‌کند. و به این دلیل نیز خوب عمل می‌کند که تمام قلب هر مداخله ذهن‌آگاهی این است که چیزها را همانطور که هستند ببینید – گذرا، مشروط – و فقط اجازه دهید مسیر طبیعی خود را طی کنند. و نه بلافاصله، بلکه با گذشت زمان، به آرامی کاهش می‌یابند.

حتی اگر کاهش نیابند، شما بیشتر و بیشتر در کیفیت بی‌واکنش ذهن‌آگاهی متمرکز می‌شوید. به محض اینکه آگاه باشید، در حال بی‌واکنش بودن هستید. شما در حال مشاهده هستید نه واکنش. در حال نظاره هستید. و این چیزی است که شما را از گرفتاری در این افکار و احساسات اغلب بسیار قدرتمند که در درون ما فوران می‌کنند، آزاد می‌کند.

در تلاش‌های بسیار ناآگاهانه و آماتورانه من برای کار با همه اینها، برایم مفید بوده است که به کاری فکر کنم که قرار نیست انجام دهید. گاهی اوقات آن را به این معنی می‌بینم که سعی می‌کنم از آن عمل نکنم.

درست است. دقیقاً.

یک شب تجربه‌ای داشتم که فکر می‌کنم بحث در مورد آن اینجا مفید است، چون یک مثال کوچک است.

من در چندین چت گروهی بودم و این چت گروهی خاص حدود ساعت ۱۱ شب وارد بحث شده بود، از جمله با من.

[خنده.]

من آن شب قبلاً مدیتیشن کرده بودم و متوجه شدم که ناراحت می‌شوم و احساس می‌کنم باید از خودم دفاع کنم – سینه‌ام سفت می‌شد و گرم‌تر احساس می‌کردم. و فکر کردم: خب، باید این را رها کنم. باید بی‌واکنش باشم.

اما سپس هیچ اتفاقی نیفتاد. [خنده.]

بهترین کاری که توانستم انجام دهم این بود که در واقع بی‌واکنش نباشم. این بود که واکنش نشان ندهم. و با واکنش نشان ندادن، وضعیت را بدتر نکردم. چیزهایی یاد گرفتم. تجربه تلاش برای مشاهده نحوه واکنش بدنم حداقل تا حدی برایم جالب بود.

اما ناخوشایند بود. و این مرا به این تحقیق سوق داد – به نوعی، یکی از چیزهایی بود که مرا به این گفتگو کشاند – در مورد اینکه واقعاً بی‌واکنش بودن به چه معناست.

آیا این بود که احساسات منفی داشته باشم اما در حین داشتن آن‌ها احساس منفی نکنم؟ زیرا به نظر نمی‌رسید این کارساز باشد.

یا آیا این فقط احساس منفی داشتن بود و هیچ کاری نکردن، مانند غلبه بر احساسات با سرسختی؟ که من قادر به انجام آن هستم. من می‌توانم با سرسختی بر احساساتم غلبه کنم و به برخی چیزها واکنش نشان ندهم.

یا چیز دیگری است؟ شما واقعاً تجربه بی‌واکنش‌پذیری را چگونه درک می‌کنید؟

خب، آنچه شما گفتید نیز بخشی از آن است. گاهی اوقات، اگر در حال تمرین بی‌واکنش‌پذیری هستید، گاهی اوقات یک چیز سرسختانه خواهد بود. ممکن است متوجه شوید که ظرفیت درونی برای آرام و شاد و غیره ماندن را ندارید. شما را در بر می‌گیرد.

اما آنچه فکر می‌کنم مدیتیشن به مرور زمان اجازه می‌دهد این است که به آرامی شروع به پرورش حسی عمیق‌تر از احساس بی‌واکنش‌پذیری می‌کنید.

اینجاست که به وظیفه شماره ۳ می‌رسیم. این در مورد یادگیری اقامت و احساس و درک کردن در بدن است که بی‌واکنش‌پذیری چه حسی دارد. این به نوعی صمیمی شدن با آن کیفیت از تجربه تجسم‌یافته شماست.

بنابراین، بی‌واکنش‌پذیری به عنوان ایده‌ای از چیزی که ممکن است انجام دهید یا نکنید، نیست. شما شروع به احساس می‌کنید که این کیفیت بی‌واکنش در بدن شما نفوذ می‌کند.

قبل از اینکه به جایی برسید که بتوانید آن را احساس کنید، اجازه دهید اینجا متوقف شوم. زیرا مواقعی وجود دارد که شما آن را احساس نمی‌کنید.

و این در واقع یک جایگاه مهم برای مردم است. زیرا در یک سطح، این گفتگویی درباره مدیتیشن و بودیسم است. اما این پادکستی است که زمان خود را در سیاست می‌گذراند، و من به این فکر کرده‌ام که چگونه می‌توان در زمانی که بسیار طاقت‌فرساست، وضوح و فضای درونی خود را حفظ کرد، اگر فقط برای خوب فکر کردن و تصمیم‌گیری‌های خوب باشد.

یک چیزی که در طول سال‌ها مدیتیشن و انجام این تمرین‌ها متوجه شده‌ام این است که من اغلب به یک حس در بدنم واکنش نشان می‌دهم. فکر می‌کنم به یک موقعیت واکنش نشان می‌دهم، اما اینطور نیست. من به احساسم واکنش نشان می‌دهم.

با آن رشته پیامکی که اینجا به عنوان مثال استفاده می‌کنم، من در حال واکنش نشان دادن برای آزاد کردن فشار در سینه‌ام بودم، و قرار نبود این کار را انجام دهد. [خنده.] قرار بود آن را افزایش دهد. چون هیچ کس قرار نبود ساعت ۱۱:۱۵ شب، با عصبانیت به یکدیگر پیامک دهد، آرام شود.

و من احساس می‌کنم این یکی از درک‌های جالب مدیتیشن در دوره‌های طولانی مدت است: چقدر از یک وضعیت فقط حس‌های نسبتاً ناچیز هستند – کمی گرفتگی در سینه، احساس وزوز در اندام‌ها. و شما می‌گویید: همین است که الان مرا به حرکت وا می‌دارد؟ من فقط کمی احساس عجیب بودن می‌کنم؟

این، به گمان من، یکی از بزرگترین بینش‌هایی است که در سنت بودایی می‌یابیم. بودا دقیقاً درک کرد که ما به شیء خارجی واکنش نشان نمی‌دهیم. ما به اینکه شیء یا شخص خارجی چه حسی در ما ایجاد می‌کند واکنش نشان می‌دهیم – آنچه گاهی «نغمه احساس» (feeling tone) ترجمه می‌شود.

توجه بیشتر به اینکه محیط و همچنین مسائل درونی خودتان چگونه بر لحن زیرین شما تأثیر می‌گذارد، خواه خوشایند باشد یا ناخوشایند یا خنثی یا هر چیز دیگر – این چیزی است که به سادگی یک واقعیت مسلم تلقی می‌شود. اینکه چه شما بودا باشید و چه من، واقعیت این است که اگر، مثلاً، کسی با چاقو شما را تهدید کند، این واکنش بقا را فعال می‌کند، که کاملاً ضروری و ارزشمند است. هیچ مشکلی با آن وجود ندارد.

اما الگوهای واکنشی دیگری نیز وجود دارد که مفید نیستند. آن‌ها اغلب حلقه‌های تکراری از ترس‌هایی هستند که ممکن است از خانواده یا تجربیات گذشته خود به ارث برده باشید. و این چیزها، همانطور که حتماً متوجه شده‌اید، در ذهن شما فوران می‌کنند و شما در این حلقه‌های تکراری نگرانی در مورد چیزی یا احساس عصبانیت در مورد چیزی گرفتار می‌شوید.

پس مسئله این است که یاد بگیرید چگونه این الگوها و شرایطی را که مدام تکرار می‌شوند، تشخیص دهید. این بسیار مهم است. اما این مسئله همچنین در مورد چگونگی گشودن فضایی در درون آن توجه است، که در آن متوجه می‌شوید خود ذهن‌آگاهی، توجه شما به آن واکنش‌پذیری، واکنش نشان نمی‌دهد.

با گذشت زمان، شما یاد می‌گیرید که به نوعی آن بعد بی‌واکنش توجه یا ذهن‌آگاهی را تقویت کنید تا این به طور فزاینده‌ای به یک نقطه تثبیت شده تبدیل شود که از آنجا می‌توانید با این دشواری‌ها – خواه شخصی باشد، خواه سیاسی – کنار بیایید.

و به این ترتیب، احساس می‌کنم ظرفیت بیشتری برای کنار آمدن با آن گشوده می‌شود. همچنین – همانطور که مثلاً در مکتب رواقی‌گری می‌گوییم – برای تشخیص اینکه چه چیزی در وضعیت شماست که نمی‌توانید تغییر دهید و چه چیزی در وضعیت شماست که می‌توانید تغییر دهید.

من نمی‌توانم این واقعیت را که عصبانی هستم، تغییر دهم، برای مثال. گفتن «عصبانی نباش» کارساز نخواهد بود. اما می‌توانم متوجه شوم که این در آن نقطه یک واقعیت در زندگی من است. می‌توانم اجازه دهم باشد. نیازی نیست در آن درگیر شوم یا به روایت آن باور داشته باشم. و این در درون آن فضای بی‌واکنش است که می‌توانید آن قضاوت‌ها را اعمال کنید.

آیا می‌توانم این را تغییر دهم؟ یا باید آن را همانطور که هست بپذیرم؟ به گمان من، این چالش چیزی است که ما آن را تمرین می‌نامیم.

چگونه به جاهایی فکر می‌کنید که بیش از حد منظم بودن یا محتاط بودن – یا اجازه دادن به احساسات برای عبور و تنها صحبت کردن از یک جایگاه مستحکم – می‌تواند در واقع مقابله با مسائل دشوار را سخت‌تر یا بعیدتر سازد؟

من به این فکر می‌کنم که چگونه در بسیاری از روابط زندگی‌ام، از دست دادن کنترل عاطفی خودم اغلب مهم بوده است. نه به معنای به شدت عصبانی شدن یا هر چیز در آن جهت. اما چیزهایی وجود دارد که «منِ معمولی» با آنها کنار نمی‌آید، و چیزهایی که مردم در من نمی‌بینند – اشکال آسیب یا ناراحتی یا نیاز – که بخشی از وجود من که روزانه مدیتیشن می‌کند، سعی در حفظ ثبات و توازن آن دارد.

و توازن خوب است، اما توازن چیزهای زیادی را مورد توجه قرار نمی‌دهد.

وقتی مردم به درمان می‌روند، درمانگر سعی نمی‌کند آن‌ها را فوق‌العاده محکم نگه دارد. در واقع، من متوجه می‌شوم که بهترین درمانگرانی که داشته‌ام، اغلب سعی می‌کنند مرا از پنجره تنظیم عاطفی‌ام بیرون ببرند تا به احساسی واکنش نشان دهم که بسیار ناخوشایند می‌یابم. و تا آنجا که من اجازه می‌دهم چیزها باشند، تمایل دارم بگذارم از بین بروند تا مجبور نباشم با آنها کنار بیایم.

من فکر می‌کنم این انتقاد کاملاً معتبری به بودیسم و مدیتیشن به طور کلی است – که می‌تواند به عنوان یک استراتژی اجتناب استفاده شود. مثلاً، استفاده از مدیتیشن به عنوان راهی برای بی‌حس کردن خود نسبت به جهان. مطمئنم که این اتفاق می‌افتد. چرا که نه؟ شما به یک نوع حباب معنوی خودتان پناه می‌برید.

و از نظر من، این پاسخ مناسبی به وضعیت نیست. هدف از این تمرین چهار وظیفه‌ای، آرامش در یک حالت نیروانای سعادتمندانه نیست. هدف آن در واقع این است که بتوانیم به دنیایی که در آن قرار داریم – رنج و سردرگمی و غیره که در جریان است – مؤثرتر پاسخ دهیم.

بنابراین از همان ابتدا می‌دانید که این یک تمرینی است که به آرامش و تعادل عاطفی و غیره ارزش مطلق نمی‌دهد. بلکه شما را به فضایی می‌برد که می‌توانید در آن قضاوت کنید و پاسخ دهید.

و ممکن است به خشم نیاز داشته باشید. فکر نمی‌کنم خشم لزوماً چیز بدی باشد. به عنوان مثال، ممکن است مادری با یک فرزند کوچک داشته باشید، و کودک کوچک مدام به خیابان می‌دود، بنابراین مادر می‌گوید: برگرد، برگرد، برگرد – و واقعاً از کودک عصبانی می‌شود. اما این کار مناسبی است. این برای رفاه کودک کاملاً خوب است.

بنابراین فکر می‌کنم باید از این ایده که مجموعه‌ای از واکنش‌ها یا پاسخ‌های خوب از پیش تعیین شده وجود دارد که بودیسم – یا هر دین دیگری – تأیید می‌کند، خارج شد.

من فکر می‌کنم باید اخلاقی را پیدا کنیم که بسیار موقعیتی‌تر باشد – که آنچه در یک موقعیت اخلاقی اهمیت دارد، پیروی از قوانین بودایی یا قوانین یهودی یا قوانین مسیحی نیست، بلکه در واقع یافتن صدای خود، یافتن راه خود برای بودن با آن وضعیت به روشی اصیل و امیدوارکننده مؤثر است که هم با عمیق‌ترین ارزش‌های شما همخوانی دارد و هم به بهترین شکل ممکن به وضعیت موجود پاسخ می‌دهد.

اما به عنوان موجودات فانی، انسانی و خطاپذیر، ما اغلب اشتباه می‌کنیم. زیرا می‌توانید هر چقدر دوست دارید برای قضاوت مناسب در مورد کارهایی که باید در یک موقعیت دشوار انجام دهید، زمان صرف کنید. اما همه ما از تجربه می‌دانیم که مهم نیست انگیزه‌های شما چه باشد، ممکن است وضعیت را بدتر کنید.

به عبارت دیگر، ما آینده را نمی‌دانیم. بنابراین، تشخیص این نکته نیز ضروری است که هر نوع قضاوت یا انتخابی که در پاسخ خود انجام می‌دهید، یک ریسک خواهد بود. من این را به عنوان اخلاقیات ریسک می‌بینم و این واقعیت را می‌پذیرم که این یک ریسک است.

اما مهم است که از اشتباهاتی که مرتکب می‌شوید درس بگیرید: ما اشتباه می‌کنیم. ما خطاپذیریم. من اشتباه می‌کنم. من خطاپذیرم. من می‌توانم واقعاً در مورد مسائل عصبانی شوم. سال‌هاست که همه این مدیتیشن‌ها را انجام داده‌ام، اما هنوز از برخی اتفاقات زندگی‌ام واقعاً ناراحت می‌شوم، و به این افتخار نمی‌کنم. اما می‌پذیرم که این صرفاً نحوه شرطی شدن من بوده است، همانطور که بود. این شرایط بیولوژیکی، اجتماعی و هر آنچه که مرا به این سمت سوق داده است.

بنابراین من کیفیت مدیتیشن یا تمرین بودایی خود را به گونه‌ای قضاوت نمی‌کنم که برخی چیزها دیگر اتفاق نیفتند. به عنوان یک انسان که به روشی که ما تکامل یافته‌ایم، حرص و نفرت و خشونت و غیره در ساختار وجودی ما نهفته است. ما باید این چیزها را همانطور که هستند بپذیریم – آن‌ها را شیطانی ندانیم، آن‌ها را بد ندانیم، بلکه صرفاً به عنوان روشی که تکامل یافته‌ایم بپذیریم.

اما ما ظرفیت زندگی با آن را داریم، برای انتخاب‌های بهتر، برای داشتن نظم‌هایی که بتوانند بخشی از توجه ما را تثبیت کنند. و سپس از پیامدهای آنچه گفته و انجام داده‌ایم درس می‌گیریم. و ممکن است متوجه شویم که این چیزی را به ما نشان می‌دهد که به خصوص خوب انجام نداده‌ایم. یا ضعف خاصی را در خودمان یا هر چیز دیگری نشان می‌دهد.

بنابراین این یک تمرین مستمر است. این ایده روشنگری که بودایی‌ها دارند اغلب چندان مفید نیست زیرا این ایده را به شما می‌دهد که اگر این کار را به اندازه کافی انجام دهید، به نقطه‌ای خواهید رسید و ناگهان تمام مشکلات شما حل خواهد شد. اما اینطور کار نمی‌کند. من فکر می‌کنم آنچه بودا توصیف می‌کند، فرآیند بیدار شدن است. و این چیزی است که تا آخرین نفس ما ادامه خواهد داشت.

من می‌خواهم کمی مستقیم‌تر به سیاست بپردازم. زیرا اگر وظیفه چهارم زندگی بر اساس ارزش‌هایتان باشد، سیاست یکی از جاهایی است که مردم سعی می‌کنند این کار را انجام دهند – و این دقیقاً یک منطقه بی‌واکنش سعادتمندانه نیست.

شما در کتاب جدیدتان، «بودا، سقراط و ما»، در مورد این موضوع صحبت می‌کنید. شما فرهنگ سیاسی ما را بسیار عقایدگرا می‌نامید – و اینکه عقایدگرا بودن خود یک حالت واکنشی است.

منظورتان از این چیست؟

من فکر می‌کنم مفید است که فکر کنیم عقاید و دیدگاه‌هایی که داریم، باورهای منفرد و عینی‌شده نیستند، بلکه نقاطی در یک طیف از قطعیت تا عدم قطعیت هستند که من تمام زندگی‌ام را در آن زندگی می‌کنم.

من یک نویسنده، یک متفکر هستم و بسیار نگران این هستم که موضعی را حفظ کنم که از نظر ارزش‌هایم برای من معنا پیدا کند و از نظر فلسفه کلی زندگی‌ام از نظر منطقی قابل دفاع باشد.

اما در عین حال، من همچنین آگاه هستم که در طول سال‌ها – و شاید حتی از سالی به سال دیگر – آن عقاید می‌توانند ظریف‌تر، دقیق‌تر شوند و حتی ممکن است برخی از آن‌ها را به کلی رها کنم.

بنابراین، من فکر می‌کنم سفر ما در زندگی در واقع یادگیری مذاکره و مداوماً زیر سوال بردن برخی از دیدگاه‌ها و عقایدی است که داریم، به گونه‌ای که اجازه ندهیم به چیزهایی تبدیل شوند که در آن‌ها گرفتار شویم.

و عقاید اغلب می‌توانند ما را کاملاً مسدود کنند. من این احساس گیر افتادگی را پیدا می‌کنم.

هنگامی که از واکنش‌پذیری صحبت می‌کنیم، معمولاً از خواستن چیزی یا میل شدید به چیزی یا بیزاری و نفرت از چیزی صحبت می‌کنیم. اما بودیسم شامل چیز دیگری نیز می‌شود که «سردرگمی» (confusion) نامیده می‌شود، که درک معنای آن بسیار دشوار است.

آنچه اکنون من از آن می‌فهمم این است که یکی از اشکال اصلی واکنش‌پذیری که ما به عنوان انسان تجربه می‌کنیم، در واقع عقاید و دیدگاه‌های ماست. بنابراین، برای مثال، وقتی در حال گفتگو هستیم و کسی دیدگاه سیاسی ما را ندارد، خیلی سریع، پس از اینکه گفتگو از مرحله مؤدبانه عبور می‌کند، خود را به طرز باورنکردنی در حال واکنش نشان دادن می‌یابیم – صرفاً به این دلیل که از صحت عقاید و دیدگاه‌های خود کاملاً متقاعد شده‌ایم.

بنابراین، از نظر من، عقایدگرایی در یک جایگاه برابر با نفرت و حرص قرار دارد. این فضایی است که در آن، گاهی اوقات به طرز ناامیدکننده‌ای، به درستی دیدگاه‌های سیاسی و مذهبی خود چنگ می‌زنیم.

پس واکنش‌پذیری فقط یک چیز شخصی نیست. به گمان من، یک واکنش‌پذیری جمعی وجود دارد که فرهنگ ما حامل ارزش‌های خاصی است.

بنابراین، مثلاً، اگر با بودایی‌ها باشیم، آن‌ها به طور جمعی با، مثلاً، کشتن حیوانات واکنش نشان خواهند داد. به عبارت دیگر، ما همچنین رفتارهای واکنشی اجداد، مربیان و غیره خود را درونی می‌کنیم.

حالا این به معنای آن نیست که ما نباید فکر کنیم یا نباید در مورد هیچ چیز نظری داشته باشیم. البته که نه. اما شاید باید یاد بگیریم با اعتقادات خود سبک‌تر زندگی کنیم و متوجه شویم که چه زمانی این اعتقاد به نوعی چسبندگی سخت‌گیرانه به چیزهایی تبدیل می‌شود که ما فقط آن‌ها را هنجار می‌دانیم.

این یک کشمکش بسیار جالب است، از زبان یک روزنامه‌نگار عقاید.

[خنده.]

این کشمکشی است که من همیشه با آن دست و پنجه نرم می‌کنم. بسیاری از ما که از نظر سیاسی و اخلاقی درگیر هستیم، این سؤال را می‌پرسیم: آیا این نظر من است یا دیدگاه اخلاقی من؟ آیا اصلاً تفاوتی وجود دارد؟

احساس می‌شود که اخلاقی عمل کردن اغلب مستلزم عمل کردن از یک نقطه نظر است: آن‌ها این کار را می‌کنند. این بد است. به مردم آسیب می‌رساند. من سعی می‌کنم جلوی آن‌ها را بگیرم تا این کار را نکنند.

از سوی دیگر، کشمکشی بین آن و عدم قطعیت و شک وجود دارد. کشمکشی بین باور به اینکه شما به پاسخ اخلاقی درست رسیده‌اید و گشوده و بی‌واکنش بودن در برابر افرادی که پاسخ‌های متفاوتی نسبت به آنچه شما به آن رسیده‌اید، دارند.

شما در کتاب خود این کشمکش را متعادل می‌کنید. شما آن را به روش‌های بودایی و به روش‌هایی که رویکرد سقراطی را منعکس می‌کند، متعادل می‌کنید. بنابراین کمی در مورد آن کشمکش برای من صحبت کنید.

وقتی با کسی روبرو می‌شوم که عقیده‌ای مخالف با من دارد، در خود نوعی عقب‌نشینی از درگیری را متوجه می‌شوم، نوعی سنگربندی خود در دیدگاه خاص خودم. و اینجاست که مسئله‌ساز می‌شود.

اغلب من بر اساس فقط یک یا دو چیزی که مردم می‌گویند، در مورد آن‌ها قضاوت می‌کنم. و من فکر می‌کنم این روشی بسیار بی‌احترامی برای برخورد با شخص دیگری است – رفتار با آن‌ها صرفاً به عنوان تجسم عقاید و دیدگاه‌های خودشان و موضع سیاسی یا اعتقادات مذهبی‌شان.

من فکر می‌کنم به محض اینکه این جدایی ثابت را ایجاد کنید، اساساً هرگونه گفتگوی واقعی یا تحقیق را رها کرده‌اید. من متوجه شده‌ام که این توانایی برای آگاه بودن از تمایل خودم به انجماد و چسبیدن به یک عقیده ثابت و بلافاصله عصبانی شدن اگر کسی با آن مخالفت کند – با گشودن آن فضا، نوعی فروتنی نیز ایجاد می‌شود که در آن متوجه می‌شوم باید بیشتر در مورد آنچه این شخص باور دارد، بدانم.

شما در کتاب خود تمایز بسیار جالبی بین عدالت، که به گفته شما «یقین» را ارج می‌نهد، و مراقبت، که «عدم قطعیت» را ارج می‌نهد، ایجاد کرده‌اید.

این را برای من توضیح دهید.

این ایده‌ای است که من بسیار از کارول گیلیگان (Carol Gilligan)، فیلسوف اخلاق فمینیست، برداشت کردم و گاهی اوقات «اخلاق فمینیستی مراقبت» نامیده می‌شود. او این تمایز را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که من آن را بسیار مفید یافتم.

عدالت و مراقبت به نظر می‌رسد، باز هم، قطب‌های یک طیف هستند نه دو چیز کاملاً جداگانه. و گیلیگان تشخیص می‌دهد که اخلاق عدالت تمایل دارد همان چیزی باشد که او از آن به عنوان «مردانه» صحبت می‌کند: شما یک سیستم قانونی، قواعدی دارید و قضاوت‌های اخلاقی خود را بر اساس اینکه آیا آن مطابق با قانون است، آیا مطابق با قوانین جامعه مذهبی شماست یا نه، انجام می‌دهید. بنابراین شما بیشتر نگران یک مدل انتزاعی از آنچه درست و غلط است هستید که سپس از آن برای تصمیم‌گیری‌های دنیای واقعی استفاده می‌کنید.

حالا ما اغلب متوجه می‌شویم که عدالت به تنهایی می‌تواند بی‌رحمانه باشد. مثلاً ممکن است باور داشته باشید که سقط جنین در همه شرایط اشتباه است بدون توجه به وضعیت آن زن خاص و فرزند متولد نشده‌اش. صرفاً از نظر تعریف اشتباه است. هرگز مجاز نیست.

در انتهای دیگر طیف اخلاق، شما «اخلاق مراقبت» (ethics of care) را دارید که می‌توانیم آن را «اخلاق موقعیتی» (situational ethics) نیز بنامیم. به عبارت دیگر، آنچه واکنش اخلاقی من را به یک نمونه خاص از رنج انسانی هدایت می‌کند، درک هر چه بهتر من از منحصر به فرد بودن معضل اخلاقی است – مثلاً برای زنی که باردار است و می‌خواهد سقط جنین کند یا ممکن است در معرض خطر مرگ باشد، یا هر چیز دیگری.

بنابراین سعی کنید نه با تلاش برای یافتن کار درست، بلکه با پاسخگویی به آن وضعیت به گونه‌ای که محبت‌آمیزترین و مراقبت‌کننده‌ترین کار باشد، پاسخ دهید: چگونه می‌توانم به این وضعیت به گونه‌ای پاسخ دهم که رنج این فرد را به حداقل برساند و ظرفیت او را برای یافتن راه حلی برای زندگی بهتر بهینه کند؟ ممکن است دقیقاً در برخی از دسته‌بندی‌های عدالت – درست، غلط، خوب، منصفانه، ناعادلانه – قرار نگیرد، اما به تجربه عمیق واقعی آن فرد رنج‌دیده در آن لحظه پاسخ می‌دهد. من سعی می‌کنم به آن با محبت و مراقبت پاسخ دهم، که ممکن است شامل این تشخیص باشد که در مورد او، اقدام به سقط جنین در آن وضعیت کار درستی خواهد بود.

فکر می‌کنم این به گفتگویی که درباره شک داشتیم برمی‌گردد.

یک راهی که من به شک به عنوان یک احساس سیاسی – نه در درجه اول به عنوان یک جهت‌گیری معنوی – فکر کرده‌ام این است که شک مانند یک اینچ نور یا فضا بین شما و قطعیت شما در دیدگاه‌هایتان است. و همین یک اینچ فضا است که دیگران و دیدگاه‌هایشان می‌توانند وارد آن شوند.

یک واقعیت این دوران این است که، هرچه سیاست پرمخاطره‌تر می‌شود، هرچه احزاب متفاوت‌تر می‌شوند، هرچه مردم بیشتر با یکدیگر درگیر می‌شوند، احساس اطمینان بیشتر می‌شود. و من فکر می‌کنم آن حس قطعیت واقعاً دشمن کنجکاوی است.

کنجکاوی یک احساس دموکراتیک بسیار اساسی است. و شک در خود فقط برای حفظ یک گفتگو کافی است: آیا من از نتیجه نهایی این همه مطمئن هستم؟ آیا من مطمئن هستم که این موضع، این لحظه، این وضعیت را درک می‌کنم؟

اگر قطعیت داشته باشید، دلیلی برای گفتگو وجود ندارد.

درست است.

این برای من به یک مسیر انشعابی بسیار مهم در سیاست تبدیل شده است. این دلیلی است که من الان این مدیتیشن‌های «این چیست؟» را انجام می‌دهم – برای حفظ شک کافی در خود و کنجکاوی درباره دیگران، به منظور حفظ یک گفتگو.

نمی‌گویم که من آن را خوب انجام می‌دهم یا همیشه انجام می‌دهم، اما بسیار مهم به نظر می‌رسد.

و شاید این به جنبه دیگر کتاب شما برسد که درباره سقراط (Socrates) است، که بیشتر یک بازیگر سیاسی صریح بود و درباره موضوعات سیاسی پرمخاطره با مردم زمان خود صحبت می‌کرد. اما همیشه از این جایگاه جستجوگری.

بله، دقیقاً.

چرا او؟ برای شما، با وجود کتاب‌های بسیاری که تا کنون نوشته‌اید، چرا به سراغ سقراط می‌روید؟ چرا به سراغ آن نوع رویکرد فلسفی‌تر و تقریباً با لذت ضد دگماتیک به سؤالات می‌روید؟

همانطور که شما اشاره می‌کنید، سقراط به دلیل این بررسی بی‌امان ذهن و درک طرف مقابل – و همچنین بررسی بی‌امان ذهن خود، درک خود، از فضائل – معروف است.

تحلیل او از فضائل اغلب به آنچه او «آپوریای» (aporia) می‌نامد، یعنی تعلیق عقاید و دیدگاه‌ها، منجر می‌شود.

بنابراین سقراط اغلب می‌گوید: در واقع، من نمی‌دانم عدالت چیست. من نمی‌دانم حکمت چیست. اما از سوی دیگر، هرگز از پرسش درباره آن‌ها دست برنخواهم داشت.

من این را بسیار مفید یافتم. یک تعریف روشن از عدالت ممکن است همیشه از ما دور باشد، اما این بدان معنا نیست که ما نمی‌توانیم با پرسیدن مداوم از خودمان که عدالت چیست، بهره‌مند شویم.

فکر می‌کنم سقراط در نهایت به این درک می‌رسد که عدالت، مثلاً، یا خرد، چیزهایی نیستند که بتوانید آن‌ها را به صورت انتزاعی تعریف کنید، بلکه ویژگی‌هایی از زندگی انسان هستند که در موقعیت‌های دنیای واقعی اجرا می‌شوند.

وقتی فردی را در موقعیتی می‌بینیم که عادلانه عمل می‌کند، به طور شهودی می‌دانیم که آن کار عادلانه یا خردمندانه یا شجاعانه بوده است. اما این مستلزم آن نیست که ما از قبل تعریفی از آن فضیلت داشته باشیم.

و این بسیار شبیه زمانی است که بودا آنچه را که او «سامما دیدهی» (samma ditthi) می‌نامد، توصیف می‌کند، که اغلب «دیدگاه درست» ترجمه می‌شود – شاید دیدگاه درست یا کامل یا اصیل.

بنابراین یک دیدگاه اصیل، دیدگاهی است که در آن درک خود را به تعریفی که سپس ادعای قطعیت در مورد آن می‌کنید، تقلیل نمی‌دهید. بلکه، این یک جستجوی مداوم و بی‌وقفه در مورد فضایل است – اینکه مثلاً خوب بودن چیست – با این درک که شما احتمالاً همیشه تا زمانی که یک موجود اخلاقی زنده باشید، آن سوال را خواهید پرسید.

بعد از تمام مطالعاتی که از افلاطون (Plato) و زنوفون (Xenophon) و دیگران داشتم، واقعاً به این حس رسیدم که آنچه بودا و سقراط را متحد می‌کرد این بود که هر دو اخلاقیات عدم قطعیت را تجسم می‌بخشیدند. اخلاقیاتی که بر مبنای نوعی قطعیت متافیزیکی، مانند اعتقاد به خدا یا قانون کارما (karma)، نیست، بلکه بیشتر در مورد پاسخ مناسب به موقعیت‌های خاص زندگی ماست، به گونه‌ای که مرکزیت برخی ارزش‌ها یا فضائل را در زندگی ما تأیید می‌کند – و در عین حال ارزش‌ها یا فضائلی که نمی‌توانیم واقعاً تعریف کنیم.

آیا در این همه راحتی وجود دارد یا فقط ناراحتی؟

چیزی که ما بسیار می‌خواهیم و به دنبال آن هستیم – از دین، از معنویت، از سیاست – قطعیت است. مانند: به من بگو بعد از این زندگی هست. به من بگو همه اینها معنا دارد. به من بگو پاسخ‌های درست را دارم. به من بگو این شخص کار درست را انجام خواهد داد.

زیبایی در اخلاقیات رادیکال یا معنویت عدم قطعیتی که شما اینجا و در سراسر کتاب‌هایتان ارائه می‌دهید، وجود دارد. اما شما را در کجا قرار می‌دهد؟

این چیست؟ [خنده.]

من دریافتم، و همچنان دریافت می‌کنم، که درک زندگی به عنوان یک کار در حال پیشرفت، به عنوان سفری بی‌انتها به سوی هدفی نهایی که شاید حتی نمی‌دانیم – رک و پوست‌کنده بگویم – این رویکرد باعث می‌شود احساس کنم کامل‌تر زنده هستم.

این مرا سرزنده می‌کند. مرا همیشه آماده نگه می‌دارد. و احساس می‌کنم در دنیای امروز ما، که در این تضادهای دوگانه که گاهی اوقات از نظر سیاسی یا مذهبی طاقت‌فرسا به نظر می‌رسند، گرفتار شده است، باید راه دیگری وجود داشته باشد.

به نظر من سقراط راهنمای بسیار خوبی است که به ما کمک می‌کند شاید برخی از قطعیت‌هایمان را رها کنیم، یا حداقل چنگ زدن به آن‌ها را سست کنیم – تا به گشودگی اجازه دهیم که شاید راه‌های دیگری برای دیدن این چیزها وجود داشته باشد که ممکن است با آن‌ها موافق نباشیم، اما آن‌ها اعتبار خود، نقش خود را در این دنیا نیز دارند. و واقعاً، تلاش برای ایجاد نوعی فرهنگ که در آن تحمل تفاوت‌ها در میان جوامع مختلف، در میان افراد مختلف، گروه‌های مذهبی، گروه‌های سیاسی، بسیار بیشتر باشد.

فکر می‌کنم در حال حاضر شاهد قطب‌بندی شدید در جهان خود هستیم، و این ممکن است یکی از رویکردها برای غلبه بر این قطب‌بندی – یا حداقل برای کاهش قدرت آن بر ما – باشد.

اما در پایان، من نمی‌دانم. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم این است که به آنچه باور دارم اعتماد کنم – من یک دیدگاه دارم، واضح است – و به نوعی سعی کنم آن را زندگی کنم.

پس همیشه سوال پایانی ما: سه کتابی که به مخاطبان توصیه می‌کنید کدامند؟

یک کتاب که توصیه می‌کنم «فرزندان یک ستاره متواضع: تفکر سیاره‌ای برای عصر بحران‌ها» (Children of a Modest Star: Planetary Thinking for an Age of Crises) نوشته جاناتان بلیک (Jonathan Blake) و نیلز گیلمن (Nils Gilman) است، که تأملی فوق‌العاده در مورد این است که چگونه باید شکلی از حکمرانی را تصور کنیم که دارای اختیارات اجرایی فراتر از خود دولت-ملت باشد.

آنها در تلاشند تا راهی مؤثر بیابند که ملت‌های مختلف بتوانند برای مقابله با مسائلی مانند تغییرات آب و هوایی و سایر مسائلی که واقعاً به تنهایی توسط دولت‌های ملی قابل مدیریت نیستند، گرد هم آیند.

آنها یک دولت جهانی را ترویج نمی‌کنند، بلکه شکلی از تفویض اختیار (subsidiarity) را پیشنهاد می‌کنند، یک مفهوم سیاسی که در آن مناطق مختلف مسئولیت در مناطق بزرگ‌تر و بزرگ‌تر قرار می‌گیرند. بنابراین من آن کتاب را فوق‌العاده الهام‌بخش یافتم.

کتاب دیگر – که یک کتاب بودایی است – «مانند یک راهب کار کن: چگونه در دنیایی پر سر و صدا ارتباط برقرار کنیم، رهبری کنیم و رشد کنیم» (Work Like a Monk: How to Connect, Lead and Grow in a Noisy World) نام دارد و نوشته دوست من شوکی ماتسوموتو (Shoukei Matsumoto)، که یک کشیش خالص‌زمین در ژاپن است. این کتاب ساده، واقع‌بینانه و اساساً بر اساس یک گفتگوی فرضی بین یک تاجر که در دنیا زندگی می‌کند و یک کشیش که در معبدی در ژاپن زندگی می‌کند، بنا شده است. واقعاً خوب است.

و در نهایت، کتابی به نام «بدن دوم» (The Second Body) از رمان‌نویس دیزی هیلدیارد (Daisy Hildyard). این یک قطعه تخیلی نیست – بلکه مقاله‌ای درباره آنچه او «بدن دوم» می‌نامد است. این روشی بسیار تخیلی برای درک این است که بدن فیزیکی ما، که همین‌جا روی این صندلی نشسته است، در واقع تنها بخش نسبتاً کوچکی از بدن گسترده‌تر من است، که در سراسر جهان در، مثلاً، زباله‌هایی که تولید می‌کنم، بطری‌های پلاستیکی که به شکم نهنگ‌ها می‌رسند یا شرایط کاری یک کارگر کارخانه پوشاک در بنگلادش، گسترش می‌یابد. این گسترش بدن خودم است.

این یک مقاله کوتاه است، و من آن را واقعاً درخشان یافتم. من آن را چند بار خوانده‌ام، و آنقدر که یک تصویر از دنیای ما را ارائه می‌دهد که در آن شروع به احساس می‌کنیم بدن گوشت و خون ما تمام بدنی که داریم نیست، بلکه در واقع بسیار گسترده‌تر است، بحثی را مطرح نمی‌کند. و با شناخت تأثیر زندگی فیزیکی خودمان بر این زمین، شاید بتوانیم همدلی بیشتری با رنج جهانی، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر آب و هوایی، داشته باشیم.

این سه کتاب من خواهند بود.

استفن بچلر، بسیار متشکرم.

ازرا، واقعاً از شما متشکرم. گفتگوی فوق‌العاده‌ای بود.