شب دقیقاً طبق برنامه پیش میرفت.
به مدت هشت ماه، به عنوان رئیس انجمن خبرنگاران کاخ سفید، روی این ضیافت شام کار کرده بودم. بیش از هر چیز، امیدوار بودم که این رویداد، تا حدی از روابط عادی بین دولت ترامپ و مطبوعات را بازگرداند. شاید سادهلوح بودم، اما میخواستم فضایی ایجاد شود که در واشنگتن کمتر شاهد آن هستیم: یک فضای دوحزبی. و همینطور هم شد.
بیش از ۲۵۰۰ روزنامهنگار و مهمان با بهترین لباسها حضور داشتند. مدیران عامل، سلبریتیها، سفرا و اعضای کابینه از جمله معاون رئیسجمهور جی.دی. ونس، وزیر دفاع پیت هگزث، رابرت اف. کندی جونیور، تاد بلانش، وزیر امور خارجه مارکو روبیو، وزیر امنیت داخلی مارکوین مولین — بسیاری از آنها در فاصله چند قدمی رئیسجمهور در سالن رقص بودند.
مهمتر از همه خود دونالد ترامپ بود: پس از ۱۵ سال تحریم این شام، او بالاخره تصمیم گرفت شرکت کند. این اولین باری بود که او به عنوان رئیسجمهور در این مراسم حضور مییافت.
ترامپ در وضعیت روحی بسیار خوبی بود. ارکستر مارینز تازه سرود ملی آمریکا را نواخته بود، و رئیسجمهور روی سکو ایستاده بود. ما در مورد آخرین باری که او در این مراسم شرکت کرده بود، زمانی که باراک اوباما رئیسجمهور بود، گپ میزدیم.
به یاد دارم که به من گفت: "میدانی، همه فکر میکنند من از آن همه شوخی که اوباما کرد ناراحت شدم. اما واقعاً ناراحت نبودم." در همین لحظه، اوز پرلمن — شعبدهبازی که برای آن شب دعوت کرده بودم — پرسید که آیا میتواند میان صحبت ما را قطع کند. او در حال انجام یک ترفند روی کارولین لِویت، سخنگوی مطبوعاتی، بود و میخواست رئیسجمهور و من آن را تماشا کنیم.
لویت قرار است تا چند روز دیگر زایمان کند، و او قبلاً به من گفته بود که پرلمن ادعا کرده نام نوزاد متولد نشده او را خواهد فهمید. او گفته بود: "محال است که او بتواند این کار را انجام دهد. افراد بسیار کمی آن را میدانند. غیرممکن است."
همه ما تماشا کردیم. ملانیا ترامپ که در سمت چپ لویت نشسته بود، کاملاً درگیر ماجرا بود. اوز آماده شد تا تکهای کاغذ را که نامی با ماژیک روی آن نوشته شده بود، برگرداند.
اوز نامی را به بانوی اول و لویت نشان داد و من واکنش او را تماشا کردم. نگاه بهتزده و شادمانه او تصویری است که اکنون در ذهن من ثابت شده است، زیرا این آخرین چیزی بود که قبل از آشکار شدن هرج و مرج دیدم.
در همان لحظه، ما همهمهای شنیدیم. به جمعیت نگاه کردم و فکر کردم ممکن است مزاحمی در کار باشد. اما کسی را ندیدم.
قبل از اینکه بتوانم آنچه را که در حال رخ دادن بود درک کنم، مأموران مسلح به سمت سکو هجوم آوردند. آنها به سرعت زیاد شدند، از طرف دیگر صحنه دویدند تا ما را احاطه کنند. صداهای "پایین، پایین، پایین، بنشینید" را شنیدم.
از صندلیام بلند شدم و دنبال ترامپ بودم که او به زمین افتاد. من هم چهار دست و پا روی زمین نشستم. بعدها بود که کبودی بزرگی را روی زانوی چپم دیدم. چهار دست و پا میرفتم و ما را به پشت صحنه هدایت کردند.
چهار دست و پا به اتاق انتظار رفتم، جایی که تهیهکنندگان برنامه در حال تماشای ویدئوهای زنده از داخل سالن رقص بودند.
در داخل سالن نه تنها همکاران روزنامهنگارم، بلکه مهمترین افراد زندگیام نیز حضور داشتند. لحظاتی قبل از وقوع هرج و مرج، با پدر ۸۲ سالهام چشم در چشم شدم که برایم دست تکان داد. او شاد به نظر میرسید. او و مادرم هر دو با مشکل تحرک دست و پنجه نرم میکنند. میخواستم بدانم: "ویلچرهایشان کجا هستند؟" چه کسی آنها را از خطر دور میکند؟ شوهرم و دختر ۷ سالهام نیز آنجا بودند. آیا او ترسیده بود؟ آیا گریه میکرد؟ میخواستم او را در آغوش بگیرم.
با لرزش تصاویر را برای یافتن آنها جستجو کردم. از هر کسی که صدایم را میشنید پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ مشکل چیست؟ آیا کسی صدمه دیده است؟
در طول دوران کاریام، بسیاری از تیراندازیها و قتلها را پوشش دادهام، از جمله سندی هوک در سال ۲۰۱۲. اما این اولین باری بود که خودم را در طرف دیگر ماجرا یافتم. هیچکس نمیتواند شما را برای آن آماده کند.
هجوم افراد تیم پیشرو و مأموران سرویس مخفی بود. یکی از آنها گفت: "آبی، آبی!" و به سمت اتاقی که ترامپ در آن نگه داشته شده بود، دوید.
چندین گزارش خبری و توئیت تأیید نشده وجود داشت. مشخص بود که وضعیت با یک تیرانداز و اسلحه مرتبط بود، اما اطلاعاتی که من داشتم فقط این بود که رئیسجمهور میخواهد نمایش ادامه یابد. او نمیخواست عقبنشینی کند.
در نقطهای، به صحنه برگشتم و به همه اطمینان دادم که نمایش ادامه خواهد یافت. مردم از شنیدن این خبر خوشحال شدند. ما منتظر ماندیم و منتظر ماندیم. سپس یکی از افراد تیم پیشرو به من گفت که رئیسجمهور میخواهد با من صحبت کند. توسط نزدیکترین دستیاران رئیسجمهور به اتاقی هدایت شدم.
بانوی اول ایستاده بود و لبخندی به من زد. او پرسید: "حالتان خوب است؟" معاون رئیسجمهور ونس وارد شد و همین سؤال را پرسید. وزیر روبیو کنار من بود. من فقط میشنیدم: "ما داریم به کاخ سفید میرویم. ما داریم به کاخ سفید میرویم."
اما رئیسجمهور نمیخواست برود. او به من گفت که میخواهد به صحنه برگردد. اما همچنین گفت که سخنرانیاش — که آن را "سخنرانی کمدی" میخواند — اکنون "کاملاً نامناسب" خواهد بود.
آنها در مورد برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی در کاخ سفید ظرف ۳۰ دقیقه تصمیم گرفتند، که من آن را به حاضرین در سالن اعلام کردم. سالن خندید. به آنها اطمینان دادم که شوخی نیست.
سپس، به جمع خبرنگاران اضافه کردم: "من امشب گفتم که روزنامهنگاری یک خدمت عمومی است، زیرا وقتی وضعیت اضطراری پیش میآید، ما به سمت بحران میدویم، نه از آن فرار میکنیم. و در شبی که ما به آزادیهای بند اول متمم فکر میکنیم، باید به شکنندگی آنها نیز بیندیشیم."
من با کاروان ریاستجمهوری که منتظر من مانده بود، به کاخ سفید رفتم. سایر خبرنگاران با کفشهای پاشنهبلند خود به سمت کاخ سفید دویدند.
او با حالتی جدی به سمت تریبون رفت. پس از اینکه در مورد مظنون بهروزرسانی ارائه داد، از من خواست تا اولین سؤال را بپرسم. میخواستم بدانم وقتی متوجه شد چه اتفاقی افتاده است، به چه چیزی فکر میکرد.
او گفت: "همیشه تکاندهنده است وقتی چیزی شبیه به این اتفاق میافتد، برای من هم تا حدی اتفاق افتاد، و این هرگز این واقعیت را تغییر نمیدهد که ما درست کنار هم نشسته بودیم، بانوی اول در سمت راست من بود، و من صدایی شنیدم، و تا حدودی فکر کردم سینی است."
من تحت تأثیر قرار گرفتم وقتی ترامپ اذعان کرد که چگونه این تیراندازی دیدگاه او را نسبت به رابطهاش با مطبوعات شکل داده است. او گفت: "این رویدادی بود که به آزادی بیان اختصاص داشت و قرار بود اعضای هر دو حزب را با اعضای مطبوعات گرد هم آورد، و به نوعی همینطور هم شد، زیرا این واقعیت که آنها فقط متحد شدند. من اتاقی را دیدم که کاملاً متحد بود."
اتحاد واژهای نیست که این روزها زیاد بشنویم. اما من هم همین احساس را داشتم.
ترامپ اصرار دارد که ما ظرف ۳۰ روز دوباره شام را برگزار خواهیم کرد. باید دید چه میشود.
اما در مورد نام دختر بچه لویت: من آن را دیدم. اما فرصت نداشتهام آن را تأیید کنم.