تصویری از کارل گادفری که کره‌ای را با مضمونی نظامی به تصویر می‌کشد و نمادی از درگیری جهانی و سیاست خارجی آمریکا است
تصویری از کارل گادفری که کره‌ای را با مضمونی نظامی به تصویر می‌کشد و نمادی از درگیری جهانی و سیاست خارجی آمریکا است

تمرکز بر جنگ جهانی دوم دوباره آمریکا را به دردسر می‌اندازد

جنگ ایران جدیدترین هرج و مرجی است که از ایده «مماشات» همیشه اشتباه است، نشأت می‌گیرد

بر اساس گزارش‌ها، صندوق پوشش ریسک الیوت منجمنت ماه گذشته در یادداشتی به سرمایه‌گذاران از جنگ ایران دفاع کرد. به‌طور خاص، این صندوق با کلیشه لیبرالی که «فقط زور» نمی‌تواند یک ایده را شکست دهد، مخالفت کرد. مگر نازیسم و امپریالیسم ژاپن در سال ۱۹۴۵ با بمباران از بین نرفتند؟ مگر قانون اساسی‌های دموکراتیک جای آن‌ها را نگرفتند؟ آیا همین اتفاق نمی‌تواند در ایران تئوکراتیک رخ دهد؟ بر این اساس، چه کسی جز یک فرد بی‌ادب یا صلح‌طلب از دادن فرصت به جنگ سر باز خواهد زد؟

مشکل است که از کجا باید شروع کرد، اما در اینجا دو تفاوت مهم بین جنگ جهانی دوم و بحران فعلی آورده شده است.

اول، رژیم‌های آلمان و ژاپن متجاوز بودند. آنچه ایدئولوژی‌های آن‌ها را برای همیشه لکه‌دار کرد، نه فقط شکست بلکه ننگ اخلاقی آغازگر بودن جنگ در وهله اول بود. شکست به‌تنهایی برای بی‌اعتبار کردن یک ایده کافی نیست. وگرنه، دموکراسی هرگز در هلند یا فرانسه پس از تسلیم نظامی در سال ۱۹۴۰ بهبود نمی‌یافت. همانطور که معلوم شد، هر دو کشور در طول یک دهه دوباره دموکراتیک شدند. این گناه است که یک ایده را لکه‌دار می‌کند، نه صرفاً شکست. رژیم ایران، با تمام تجاوزات مستقیم و نیابتی‌اش، جنگ خاص سال ۲۰۲۶ را آغاز نکرد. هیچ معادل پرل هاربر یا حمله به لهستان به عنوان گناه اولیه وجود نداشت. (بعداً به مسائل کتاب مقدس خواهیم پرداخت.)

دوم، آلمان و ژاپن دموکراتیک شدند زیرا آمریکایی‌ها سال‌ها برای پافشاری بر آن در آنجا ماندند. ایالات متحده و سایر قدرت‌های اشغالگر به طراحی قانون اساسی فدرال آلمان غربی کمک کردند. آن‌ها وضعیت الهی امپراتور ژاپن را لغو کردند. آن‌ها اصلاحات گسترده‌ای مانند حق رأی زنان و برچیدن شینتو دولتی را به دقت مدیریت کردند. هیچ یک از این‌ها در ایران اتفاق نخواهد افتاد. هیچ رئیس‌جمهور آمریکایی قابل تصوری، ملتی ۹۰ میلیونی از مسلمانان را در همان منطقه‌ای که اشغال‌های ناموفق عراق و افغانستان را شاهد بود، پادگان‌بندی و اداره نخواهد کرد.

بنابراین، برنامه بازسازی ایران چیست؟ ارسال بهترین آرزوها از یک میز معاملاتی در وست پالم بیچ؟ می‌توانیم خود را با این تسلی دهیم که یک صندوق پوشش ریسک تنها در قبال سرمایه‌گذاران خود مسئولیت دارد. مشکل واقعی این است که سیاستمداران، از جمله قدرتمندترین آن‌ها، نیز در دام جنگ جهانی دوم به عنوان الگوی تاریخی برای همه چیز گرفتار شده‌اند.

هنگامی که سِر کایر استارمر از مأموریت ایران حمایت نکرد، دونالد ترامپ او را به نویل چمبرلین تشبیه کرد. از جنگ ویتنام در دهه ۱۹۶۰ تا جنگ عراق در این سوی هزاره، واژه «مماشات‌گر» برای ساکت کردن مخالفان مداخلات خارجی استفاده شده است. اگر جنگ‌طلب‌ها گاهی با پیروزی از متفقین تقلید می‌کردند، تحمل این موضوع آسان‌تر بود. در عوض، سابقه پس از سال ۱۹۴۵ اغلب شامل شکست کامل نظامی یا پیامدهای ناخواسته است. وسواس جنگ جهانی دوم دائماً غرب – به ویژه جهان آنگلو-آمریکایی – را به دردسر می‌اندازد.

در کتابی اخیر با عنوان عصر هیتلر و چگونه از آن جان سالم به در خواهیم برد، الک رایری، مورخ، استدلالی جالب را مطرح می‌کند. جنگ جهانی دوم جایگزین انجیل به عنوان داستانی شده است که تمدن غرب را لنگر می‌اندازد. او می‌نویسد: «شاید ما هنوز باور داریم که عیسی خوب است، اما نه با همان شور و اشتیاق و اعتقادی که باور داریم نازیسم شر است.» من این را پیشرفت می‌نامم. بالاخره جنگ رویدادی جدیدتر بود و شامل گمانه‌زنی‌های متافیزیکی نمی‌شود. اما نتیجه – جمود فکری، جهان‌بینی سیاه و سفید – یکسان است. چپ می‌تواند تقریباً هر اقدام محافظه‌کاری فرهنگی را به عنوان سر سوزن یک گوه که انتهای پهن آن هیتلریسم است، بدنام کند. راست می‌تواند تقریباً هر رژیم خودکامه را به عنوان تهدیدی که نیازمند واکنش نظامی قهرمانانه است، قاب‌بندی کند.

اگر جنگ جهانی دوم نمونه‌ای از درگیری‌ها بود، اینقدر بد نبود. در واقع، این یک رویداد جذاب است دقیقاً به دلیل غرابت آن. جنگ در مخاطراتش حیاتی، در اخلاقیاتش واضح، و در نتیجه‌اش بی‌ابهام بود. اکثر جنگ‌ها از سال ۱۹۴۵ به بعد منطقه‌ای (اوکراین)، پیچیده اخلاقی (ویتنام) یا در نهایت بی‌نتیجه (کره) بوده‌اند. به عنوان یک اسطوره پیونددهنده برای غرب – همان چیزی که شکست یونان از ایران زمانی بود – جنگ جهانی دوم مفید است. اما به عنوان یک راهنمای تاکتیکی در قرن بیست و یکم، اینگونه نیست.

محافظه‌کاران اغلب چپ را به کنترل زبان و در نتیجه شرایط بحث متهم می‌کنند. اما موفق‌ترین نمونه از این هنر بدبینانه در تمام سیاست، سلطه محافظه‌کاران بر اصطلاح «مماشات» است. این تهمت چنان قدرتمند است که حتی کسانی که از موارد خاص مماشات حمایت می‌کنند – اگر به معنای اعطای امتیاز به دشمن برای پایان دادن یا به تعویق انداختن خصومت‌ها باشد – خود را چنین نمی‌دانند. برای کوتاه کردن بحران موشکی کوبا، ایالات متحده موافقت کرد که موشک‌های خود را از ترکیه خارج کند. در دهه بعد، چین کمونیست را به رسمیت شناخت. بریتانیا شبه‌نظامیان داخلی را از زندان آزاد کرد و به شرکای سیاسی آن‌ها اجازه داد تا در ایرلند شمالی پست دولتی داشته باشند. کدام یک از این مماشات‌ها اشتباه بودند؟

این هفته، مارکو روبیو فاز تهاجمی جنگ ایران را «پایان‌یافته» توصیف کرد. ترامپ اعلام کرده است که عملیات آمریکا برای هدایت کشتی‌ها از طریق تنگه هرمز را متوقف خواهد کرد، با وجود اینکه فقط چند روز پیش آن را اعلام کرده بود. دولت می‌خواهد بدون از دست دادن آبرو از یک درگیری سوءبرداشت‌شده خارج شود. این اتفاق از سال ۱۹۴۵ آنقدر زیاد افتاده است که باید به بازنگری عادات ذهنی و نقاط مرجع تاریخی که از آن زمان راهنمای کشورداری آمریکا بوده‌اند، منجر شود. اما نخواهد شد.

وسواس جنگ جهانی دوم ادامه خواهد داشت تا زمانی که رویدادی بزرگتر جایگزین آن شود، که به معنای جنگ جهانی سوم است. ترس این است که در نهایت یکی منجر به دیگری شود.

[email protected]