سنگی را به دریاچهای بیندازید و به اطاعت از قوانین، فرو میرود. ذرات را به هم بکوبید و آنها طبق الگوهای خاصی از هم میپاشند. کلیدی را بزنید و نور پدیدار میشود. واقعیت، با تمام شکوه و درام کیهانیاش، به نظر میرسد به شیوهای ثابت و قابل پیشبینی عمل میکند.
فیزیکدانانی مانند من اغلب این واقعیت خوشایند را به چیزی که "قوانین طبیعت" مینامیم نسبت میدهند. این قوانین در همه جا به یکسان اعمال میشوند: همان نیروی گرانشی که نور ستارگان دوردست را منحرف میکند، پاهای شما را نیز روی زمین نگه میدارد. علاوه بر این، آنها تغییر نمیکنند – از بیگ بنگ تا ابد معتبر هستند. تمام اینها در فیزیک تا حدی فرض شده است که کمتر کسی آن را زیر سوال میبرد.
البته، دلایل خوبی برای این فرضیات وجود دارد. رک و پوستکنده پرسیدن "قوانین فیزیک از کجا آمدهاند؟" میتواند شبیه وارد کردن فلسفه به آزمایشگاه به نظر برسد. همچنین میتواند ما را به قلمروهای پرخطری بکشاند – ممکن است در نهایت انتظار داشته باشیم ستارگان به شیوهای متفاوت بسوزند یا اتمها از هم بپاشند.
اما من معتقدم که منشأ قوانین طبیعت سوالی است که نمیتوانیم آن را نادیده بگیریم، و چند سال اخیر است که درباره آن تأمل کردهام. بسیاری از تلاشهای قبلی برای توضیح چگونگی پیدایش این قوانین با شکست مواجه شدهاند، زیرا در نهایت "فرا-قوانین" عمیقتری را در این مسیر معرفی کردهاند. اما سرانجام، فکر میکنم چیز بهتری پیدا کردهام: چارچوبی که توضیح میدهد چگونه قوانین علم در ابتدای کیهان به شدت متفاوت بودند، پیش از آنکه به آنچه امروز میبینیم تثبیت شوند. اگر حق با من باشد، پس "قوانین طبیعت" شاید اصلاً بنیادی نباشند.